ناصرخسرو
صبح شو ، صبح ! الا اى شب ظلمانى * كه به جان آمدم از خواب و تنآسانى
با كه غير از تو بگويم كه كيم ؟ چونم * اى كه اندوه مرا نيك همىدانى
همچو آن شمع كه سوزد به مزار تن * يا بمانند يكى نال زمستانى
همهشب سوزم و سوزم ز غم هستى * همهشب مويم و مويم ز پريشانى
نه مرا ناله ز نادارى و بيمارى * نه مرا شكوه ز بىبرگى و بىنانى
خود ندانم كه چه دردست مرا ، بر جان * تا كشيدهست مرا كار به حيرانى
گاه آسودهام و گاه برآشوبم * چون يكى بحر خروشندهء طوفانى
گاه همپويهء رعدم به سبكپويى * گاه همپايهء كوهم به گرانجانى
گاه خنده همه چون صاعقه بهمن * گاه ناله همه چون تندر نيسانى
گاه سرمستترم از سر پيمانه * گاه مخمورتر از نرگس بستانى
گاه نوميدى و غمگين و دشوارى * گاه شادابى و پدرامى و آسانى
گاه چون بلبلم از سير گلستانها * گاه چون غنچهام از سربهگريبانى
گاه دست طرب و دامن رسوايى * گه سر حسرت و زانوى پشيمانى
گاه مجموعترم از گل نشكفته * گه پريشانترم از هرچه پريشانى
گاه با اين تن ناچيزتر از موران * نخورم قوت ، من از خوان سليمانى
گاه دارم سر همدردى و غمخوارى * « با يكى مانده به يمگان در زندانى »
« اندر آن تنگى بىراحت بنشسته * فارغ از شوكت و از ضيعت دهقانى »
آنكه با دانش و آزادگى و حكمت * پس نُه قرن نَه او راست يكى ثانى
آنكه بر مائدهء شعر دلانگيزش * اهل دانش همه آيند به مهمانى
آنكه بنوشت جهانى كه مگر يابد * گوهر مردمى و گنج مسلمانى
نه مسلمانى اين قوم همه تزوير * كه ندانند بهجز سيرت شيطانى
نه مسلمانى اين مردم بيگانه * ز ره و رسم خداجويى و انسانى
ز مسلمانىشان هيچ نشانى ، نى * جز يكى داغ نشانيده به پيشانى
اى كه از كينهء بدخواه به يمگان در * جا گزيدستى چون لعل بدخشانى
آفرين بر تو و آن همّت گردونسا * فرى اى گوهر رخشاى سخندانى
« داستانم » كه سرودم به مديح تو * چامهاى نغز به آيين خراسانى