تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 1322

مساهمون:

ص١٣٢٢
دل بود و عشق و لذّت سوز و گداز هم * آوخ كه تاب سوختن جان نداشتم نازم به دل كه بىمدد درد عشق او * از بوسه‌هاى گرم تو درمان نداشتم پرشعله باد آتش سوز نهان كه من * با درد و داغ دل غم دوران نداشتم گل بود و سرو و بلبل و قمرى ولى چه سود * دور از رخ تو من كه گلستان نداشتم ديدى كه ساختم غم تو همنشين دل ؟ * ديگر مگو كه طاقت مهمان نداشتم بگذر ز من كه در غم تو ناله كرده‌ام * آخر به دل توان فراوان نداشتم بگذشته بود خون گلويم ز فرق او * امّا به پاس خنجرش افغان نداشتم خون شد دل از سياهى اقبال خود كه من * چون « دادمهر » بهر تو قربان نداشتم

چلچراغ شب

تو بدان چهرهء چون گل ، چمن‌آراى منى * كه صفابخش حجاب گل و باغ و چمنى بعد از اينم نبود حسرت گلزار جنان * كه تو با چهرهء خود گلشن آمال منى تو چه نامى ؟ ز كجايى ؟ ملكى ؟ يا بشرى ؟ * كيستى كاين همه محبوب دل مرد و زنى پرده بردار كه با چهرهء گل‌پرور خويش * پندگويان مرا پاسخ دندان‌شكنى بنشين تا بنشيند نفسى هم دل من * كه تو آرام و قرار دل دور از وطنى پيرهن چيست كه باشد به ميان حايل ما * كه تو جان من و نزديك‌تر از پيرهنى سخن از كلك تو گويد به چمن ، سرو و سمن * كه تو نقاش هنرمند گل ياسمنى واى بر طاير سودازدهء دل كه تو باز * پى آرايش آن زلف شكن در شكنى چه كنم شمع شبستان كه تو با جلوهء خويش * چلچراغ شب تاريك من و انجمنى گر به هنگام دعا از تو ملامت شنوم * شكوه هرگز نكنم از تو كه شيرين‌سخنى « دادمهر » از سر كويت نرود جاى دگر * كه تو با آن‌همه خوبى حسن اندر حسنى

شاهكارى ديگر

گرچه در شاخ جوانى برگ و بارى ديگر است * دل اگر باشد جوان ، پيرى بهارى ديگر است گر جوانان را بود از عاشقى فخر و شرف * با محبّت پير گشتن ، افتخارى ديگر است