دل بود و عشق و لذّت سوز و گداز هم * آوخ كه تاب سوختن جان نداشتم
نازم به دل كه بىمدد درد عشق او * از بوسههاى گرم تو درمان نداشتم
پرشعله باد آتش سوز نهان كه من * با درد و داغ دل غم دوران نداشتم
گل بود و سرو و بلبل و قمرى ولى چه سود * دور از رخ تو من كه گلستان نداشتم
ديدى كه ساختم غم تو همنشين دل ؟ * ديگر مگو كه طاقت مهمان نداشتم
بگذر ز من كه در غم تو ناله كردهام * آخر به دل توان فراوان نداشتم
بگذشته بود خون گلويم ز فرق او * امّا به پاس خنجرش افغان نداشتم
خون شد دل از سياهى اقبال خود كه من * چون « دادمهر » بهر تو قربان نداشتم
چلچراغ شب
تو بدان چهرهء چون گل ، چمنآراى منى * كه صفابخش حجاب گل و باغ و چمنى
بعد از اينم نبود حسرت گلزار جنان * كه تو با چهرهء خود گلشن آمال منى
تو چه نامى ؟ ز كجايى ؟ ملكى ؟ يا بشرى ؟ * كيستى كاين همه محبوب دل مرد و زنى
پرده بردار كه با چهرهء گلپرور خويش * پندگويان مرا پاسخ دندانشكنى
بنشين تا بنشيند نفسى هم دل من * كه تو آرام و قرار دل دور از وطنى
پيرهن چيست كه باشد به ميان حايل ما * كه تو جان من و نزديكتر از پيرهنى
سخن از كلك تو گويد به چمن ، سرو و سمن * كه تو نقاش هنرمند گل ياسمنى
واى بر طاير سودازدهء دل كه تو باز * پى آرايش آن زلف شكن در شكنى
چه كنم شمع شبستان كه تو با جلوهء خويش * چلچراغ شب تاريك من و انجمنى
گر به هنگام دعا از تو ملامت شنوم * شكوه هرگز نكنم از تو كه شيرينسخنى
« دادمهر » از سر كويت نرود جاى دگر * كه تو با آنهمه خوبى حسن اندر حسنى
شاهكارى ديگر
گرچه در شاخ جوانى برگ و بارى ديگر است * دل اگر باشد جوان ، پيرى بهارى ديگر است
گر جوانان را بود از عاشقى فخر و شرف * با محبّت پير گشتن ، افتخارى ديگر است