آنچه من ديدهام و باد صبا هم مىگفت * در جهان خوبى رخسار تو بىهمتا بود
آتش عشق تو نازم كه دل سوخته را * اينهمه سوز پر از شعله از آن پيدا بود
دوش من بودم و دل بود و غم و اشك روان * ياد رخسار دلاراى تو هم با ما بود
دوش بگذشتى و جويا نشدى از غم دل * آخر اى بىخبر از غم ، دل من تنها بود
تو كه از كوى وفا بار سفر مىبستى * داستان گوى دلم ديدهء خونپالا بود
مىشدى يار سفر كوچه و از آتش دل * با تو من هيچ نگفتم كه خدا دانا بود
من از آن ناوك نازى كه تو بر دل زدهاى * نكنم شكوه ولى جور تو جانفرسا بود
« دادمهر » از تو نرنجد اگرش سر ببُرى * كه خود از روز ازل بر سر اين سودا بود
ديار محبّت
به عشوه گفت شبى گلعذار ماهجبينم * كه من به طلعت زيباى خود بهشت بربينم
من آن ستارهء تابان آسمان جمالم * كه شرمگين شده مهر فلك ز ماه جبينم
اگر ز حسن خداداد خويش پرده بگيرم * عيان شود به خلايق كه من خداى زمينم
به نقش چهرهء زيباى خود كه رهزن دلهاست * به حيرت افكن صورتگران خطّهء چينم
به ديده شعر و شراب و غزال وحشى و دامم * به پنجه ، پنجهء آهو شكار شير عرينم
نداده چه بود خدا بار سلطنت به سليمان * كه زد نشان بلنداخترى به نقش نگينم
به گريه گفتمش اى پادشاه ملك ملاحت * به كوى عشق تو من هم گداى راهنشينم
دلم به عشوه ملرزان كه در ديار محبّت * تو شاه كشور حسنى و من غلام مَكينم
ز چهره پرده برافكن كه من ز گلشن رويت * بجز دو لاله و يك غنچهء شكفته نچينم
از آن زمان كه من از پيروان عشق تو گشتم * جدا ز مكتب و فارغ ز كفر و مذهب و دينم
نه كافرم نه مسلمان نه دوزخى نه بهشتى * هرآنچه خواسته باشد خداى عشق همينم
قسم به سوز دل « دادمهر » سوخته سامان * كه شد به روز ازل آتش غم تو عجينم
لب زخمدار
اى كاش از ازل دل سوزان نداشتم * ور داشتم در آتش هجران نداشتم
اى كاش دل نبود و غم سينهسوز هم * تا من به سينه آتش سوزان نداشتم