تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 1321

مساهمون:

ص١٣٢١
آنچه من ديده‌ام و باد صبا هم مىگفت * در جهان خوبى رخسار تو بىهمتا بود آتش عشق تو نازم كه دل سوخته را * اين‌همه سوز پر از شعله از آن پيدا بود دوش من بودم و دل بود و غم و اشك روان * ياد رخسار دلاراى تو هم با ما بود دوش بگذشتى و جويا نشدى از غم دل * آخر اى بىخبر از غم ، دل من تنها بود تو كه از كوى وفا بار سفر مىبستى * داستان گوى دلم ديدهء خون‌پالا بود مىشدى يار سفر كوچه و از آتش دل * با تو من هيچ نگفتم كه خدا دانا بود من از آن ناوك نازى كه تو بر دل زده‌اى * نكنم شكوه ولى جور تو جانفرسا بود « دادمهر » از تو نرنجد اگرش سر ببُرى * كه خود از روز ازل بر سر اين سودا بود

ديار محبّت

به عشوه گفت شبى گل‌عذار ماه‌جبينم * كه من به طلعت زيباى خود بهشت بربينم من آن ستارهء تابان آسمان جمالم * كه شرمگين شده مهر فلك ز ماه جبينم اگر ز حسن خداداد خويش پرده بگيرم * عيان شود به خلايق كه من خداى زمينم به نقش چهرهء زيباى خود كه رهزن دلهاست * به حيرت افكن صورتگران خطّهء چينم به ديده شعر و شراب و غزال وحشى و دامم * به پنجه ، پنجهء آهو شكار شير عرينم نداده چه بود خدا بار سلطنت به سليمان * كه زد نشان بلنداخترى به نقش نگينم به گريه گفتمش اى پادشاه ملك ملاحت * به كوى عشق تو من هم گداى راه‌نشينم دلم به عشوه ملرزان كه در ديار محبّت * تو شاه كشور حسنى و من غلام مَكينم ز چهره پرده برافكن كه من ز گلشن رويت * بجز دو لاله و يك غنچهء شكفته نچينم از آن زمان كه من از پيروان عشق تو گشتم * جدا ز مكتب و فارغ ز كفر و مذهب و دينم نه كافرم نه مسلمان نه دوزخى نه بهشتى * هرآنچه خواسته باشد خداى عشق همينم قسم به سوز دل « دادمهر » سوخته سامان * كه شد به روز ازل آتش غم تو عجينم

لب زخمدار

اى كاش از ازل دل سوزان نداشتم * ور داشتم در آتش هجران نداشتم اى كاش دل نبود و غم سينه‌سوز هم * تا من به سينه آتش سوزان نداشتم