مرغ و طوطى
به زاغى گفت طوطى در كنارى * كه اى زاغك تو از خوبى چه دارى
در اين دنيا به هر شاخى پريدم * به بدشكلىِ تو مرغى نديدم
ندارى طرح و تركيب قشنگى * بسى بدلهجه و بدآبورنگى
نه آواز و نه گفتارى تو را هست * نه بازار و خريدارى تو را هست
به دل سوز و به سر شورى ندارى * براى آنكه منظورى ندارى
چرا خنياگرى شور و نوا ساز * نياورده صدايت را در آواز
چرا در موزهء نقّاش بازار * نباشد از تو نقشى زيب ديوار
تو اى زنده به غير از مردهخوارى * هنر همراه خود ديگر چه دارى
عزادارى مگر اى مرغ خاموش * كه بينم گشتهاى اينسان سيهپوش
نديدم چون تو مرغى بدسليقه * نخواهم با تو باشم يك دقيقه
چو بشنيد اى سخن زاغ سيهفام * بگفت : اى طوطى خوشلهجه آرام !
ملامت كم كن اى شهد و شكر نوش * سخن كم كن به حرف من بده گوش
برِ آيينه ازبس مىنشينى * به غير از خود كس ديگر نبينى
تو خود را از هنرمندان شمارى * كسى را در حساب اصلا نيارى
مرا گر رنگ تند و قيرگون است * ولى خوشبختىام از تو فزون است
نه صيادى مرا اندر كمين است * نه جلادم رفيق و همنشين است
نه زيبا و قشنگ و خوشزبانم * كه چون تو در قفس باشد مكانم
بگويم با تو اين راز نگفته * درون هر بدى خوبى نهفته
به كنجى بگذرد عمرم به بندى * كه تا شيرين كنم كامى ز قيدى
پى دانه نرفتم هر مكانى * درافتم تا به دام جانستانى
به دنيا هركه پابند شكم شد * اسير ذلّت و در قيد غم شد
نمىخواهم كسى باشد مرا دوست * كه تا چون دشمنان برگيردم پوست
كجا طبع من آسايش پذيرد * كه راحت ديده در سختى بميرد
نديده زندهاى از من فشارى * چه غم از آنكه هستم مردهخوارى
ندارم چون به ديگر كس نيازى * كنم ازاينجهت عمر درازى