گرفت آن را به دامن با دل تنگ * برآورد از سر مضراب آهنگ
ز بسكه نغمهها را زير و بم زد * سكوت و خلوت شب را به هم زد
همه همسايگان زان نغمهء تار * به آرامى شدند از خواب بيدار
به پا گشتند و در بستر نشستند * دل خود را بدان آواز بستند
ز سر انديشهها يكسو نهادند * همه از روى رغبت گوش دادند
همه خوشدل كه اندر اين شب تار * كه يك زندهدلى بنشسته بيدار
به آهنگى كه مىزد شعر مىخواند * غم دل بر زبان خويش مىراند
تواناى غمانگيزش پياپى * حكايت مىنمود از سوزش وى
گهى شور و گهى شيرين نوا خواند * همه آوازهها را جابهجا خواند
ز آوازش جهانى بود خاموش * در و ديوار يك شهرى شدى گوش
ز بس درهم نواها را برآميخت * ميان مردمان شورى برانگيخت
يكى همسايهاش بود آن حوالى * سر بىشور او از عشق خالى
دلى خرّم ز خواب مردمان داشت * كه از بيدارى مردم زيان داشت
در آن لحظه ز جاى خويش برخاست * بيامد نزد آن شوريده يك راست
كه تا از كار خود بازش بدارد * فروبندد لب و دم درنياورد
براى قطع و بست هر ترانه * تراشيد از براى او بهانه
گهى گفتا بزن آهسته مضراب * نگردد تا كسى بيدار از خواب
گهى گفتش به گفتارت بينديش * برايت دردسر تا ناورد پيش
گهى گفتا چرا نالى شبانه * كنى شكوه ز اوضاع زمانه
به هر رنگى كه شاعر نغمهاى زد * گرفت ايراد و كرد از دست او رد
دگرگونحال آن شوريده گرديد * نشسته نزد خود چون مدعى ديد
گسسته رشتهء صبرش ز هم شد * دلش از اين سخنها پرالم شد
ز بس از مدعى سردى نيوشيد * شد افسرده ولى در دل بجوشيد
گره از تنگى دل بر جبين زد * سهتار خود هوا برد و زمين زد
چو شيشه كاسهاى افتاد و بشكست * ز هم سيمش چو نخ يكباره بگسست
بناليد و بگفت اين زندگى نيست * كشيد آه و چو ابر از ديده بگريست
برآورد از دل سوزان نوايى * بگفت اى آرزوى دل كجايى
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 757
مساهمون: سيد محمد باقر برقعى
ص٧٥٧