بزم انس
بيا به پاس دل حقپرست يكديگر * به اتّفاق بگيريم دست يكديگر
چو بلبلان كه قدحنوش باغ زمزمهاند * شويم از مى احساس ، مست يكديگر
سلام خطبهء پيوند ماست نغمهء دل * به پردههاى غزل در نشست يكديگر
گهر چرا نتوانيم شد در اين دريا * چو موج تا به كجا در شكست يكديگر ؟ !
چو آهوان رها ، كاش خيره مىكرديم * نشاط را به نظرگاه جست يكديگر
براى شبپرهها نيستى جزاى كميست * كه چشم ديدنشان نيست هستِ يكديگر
بيا چو راستروان « خوشعمل » كه بار دگر * وفا كنيم به عهد الست يكديگر
به بزم انس اگر پا نمىبرد ما را * به اتّفاق بگيريم دست يكديگر
شمع جمع
تو را چون برگ گل در چشمهء مهتاب مىبينم * دل هر شبنمى را در هوايت آب مىبينم
تو شمع جمع زيباطلعتان نغمهپردازى * كه گرد چهرهات پروانهها بىتاب مىبينم
براى خاطر عشق تو چون مجنون صحرايى * ملامت از رقيبان جور از احباب مىبينم
نه تنها خون ، دل پيمانهگيران شد كه از عشقت * دل پير مغان را هم به خون غرقاب مىبينم
نمود فرودين را بىتو همچون جلوهء پاييز * زلال چشمهها را بىتو چون مرداب مىبينم
مرا چشم نيازى جانب پيمانهنوشان نيست * كه از چشم تو باشد گر شرابى ناب مىبينم
« مگر ديوانه خواهم شد در اين سودا كه شب تا روز * سخن با ماه مىگويم پرى در خواب مىبينم » « 1 »
هامش
( 1 ) - اين بيت از حافظ است .