گنج سخن
موى آتش ديدهام بر خويشتن پيچيدهام * كس نپيچد اينچنين بر خود كه من پيچيدهام
از تلاش گوهر مقصود در گرداب فكر * رشتهسان كاهيده و بر خويشتن پيچيدهام
در بساط زندگى خاكستر پروانهام * دود شمع كشتهام در پيرهن پيچيدهام
از ره صورت نهانم از در معنى عيان * همچو بوى گل در آغوش چمن پيچيدهام
مدّ آه خاكساران ديار وحدتم * گردبادآسا در اين دير كهن پيچيدهام
زين بهار نامرادى آنچنان دلمردهام * كز شكوفه خويشتن را در كفن پيچيدهام
پيچوتاب من نه امروز است بر خود ، همچو مار * روزگارى بر سر گنج سخن پيچيدهام
در گلستانى كه گلچين غارت گل مىكند * خنده را چون غنچه « پرتو » در دهن پيچيدهام