خود نه همين ساز تو دنيا گرفت * شور تو تا اوج فلك جا گرفت
از تو بود رونق آهنگها * وز تو شكوفايى فرهنگها
راز سخن معجزهء شاعرى * لطف غزلهاى لطيف درى
فامت والاى قصيده تويى * برشده از هرچه پديده تويى
كلك تو زينت ده لوح نخست * خطّ شكسته ز تو آمد درست
نقش تو نقّاشى كلك وجود * از تو مصوّر شده بود و نبود
اى كه به هر نقشى ، نقّاش تو * تا كه زمين است و زمان باش تو
دست تو معمار طبيعت شده * كان همه آيينهء عبرت شده
كاشى و نقّاشى نصف جهان * از تو رود در همه جا ارمغان
دست بناساز تو معمار شد * تا كه بنا مسجد و بازار شد
شيوهء معمارى زيبا ز توست * جلوهء حجّارى دنيا ز توست
قالى نايينى و كرمان رواست * گر كه بگويند به از كيمياست
فرش عتيقى كه ز كاشان بود * نقشه و طرحش ز صفاهان بود
خاتم و زربفت سپاهان ما * ترمهء يزدى كه بود پربها
اينهمه ز آثار هنر زنده است * كاين همه زيبنده و ارزنده است
مرد هنر رنج فراوان برد * تا اثرى چون تو پديد آورد
اهل هنر خون جگر خوردهاند * تا گهرى را به كف آوردهاند
حيف در اين عهد هنر ناشناس * قدر هنرمند ندارند پاس
نام هنرمند به مطرب دهند * تاج هنر بر سر دلقك نهند
اى ز تو شاداب شده طبع من * از تو بود تازه جهان سخن
وصف تو را هرچه بگويم كم است * نام هنر تاج سر عالم است
هرچه نظر مىكنم از پيش و پس * جز تو نبينم هنر اين است و بس
در بر هر باهنر بىبديل * بتشكن خودشكنى اى « خليل »
در سوك شهادت فرزند
ما را دل از نسيم سحر وا نمىشود * اين غنچهء فسرده شكوفا نمىشود
ديريست تا به سوگ تو خون مىرود ز چشم * اين چشمه جز به ياد تو پويا نمىشود