تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 1244

مساهمون:

ص١٢٤٤
دهند مردم بيچاره را به پنجهء جلاد * نه شرمشان ز پيمبر نه بيمشان ز خدايى بيا كه خون شده جارى به جاى آب به تبريز * به حكم شاه و به فتواى چند شيخ كذايى به بندگان خدا بسته گشته را معيشت * ولايتى شده مفلوك و مبتلى به گدايى خدا كه امر عبادش حواله كرده به شورى * حرام بشمرد اين ابلهان ريش حنايى بلى ز گاو مجسّم مجو فضيلت انسان * كه آدمى نه به ريش است و نى قبا و كلايى

از ما يكى قبا برد و ديگرى كلاه

حسن تو برده‌ست به خوبى گرو ز ماه * هستند مهر و ماه بر اين مدّعا گواه با آن صباحتى كه تو دارى كجا رواست * روز سعيد دلشدگان را كنى تباه ريزى به يك كرشمه تو خون هزار كس * اى حكمران ، مران به سر عاجزان سپاه بىشمع روى روشنت اى ماه گل‌عذار * تاريك و تيره ، ديده و دل ديده خانقاه در دوستى تو عهد نمودى وفا كنى * اغواى مدّعى ننمايد تو را ز راه ترسم كز اين عطالت و غفلت مآل كار * از ما قبا يكى برد و ديگرى كلاه

فرشتهء صلح

اى خوش‌لقا فرشتهء صلح و مسالمت * بازآ كه روزگار بشر شد ز شر تباه يكباره رخت بست دريغ ، از جهان رفاه * بازآ بگستر آن دو جناح ملاطفت * * بازآ كه باز چيره به يزدان شد اهرمن * آشوب و شر و فتنه جهان را نمود پر خرّم نه گل به گلشن و نه سرو در چمن * زين بيشتر تو رشتهء الفت ز ما مبر * * از قهر خنده اهرمن افتاده در زمين * صدگونه درد و نقمت و آفت حريق و خون خون مىچكد ز هرچه نظر مىكنم كنون * هرگز نديده كس به زمين منظرى چنين * * جنگ جهان ، شمول ملل ، رستخيز عام * نظم جهان به هم زد و عمران به باد رفت سرتاسر اندر اين كرهء جاه و احتشام * يك صرصرى وزيد كه طوفان به باد رفت
* *