مايهء فخر و غرور تو سراسر مستعار * مست عارى گر تو را بر مستعار است اتكا
عشق اگر ورزى خدا را با چنان معشوق ورز * كاو بود ثابت به حسن و مستقيم اندر وفا
كاين دلارام تو باشد چون سبات اندر ثبات * عهد حسنش گرمروتر از صبا همچون صبا
هيچ مىدانى كجا شد آنكه ديشب قصر وى * عرش را گفتى ز رفعت تو كجا و من كجا
هيچ مىدانى كجا شد هريك از اعلام دين * كز پى ملكى به استحقاق بود او پيشوا
ويژه عبد اللّه مفتى آنكه لوح خاطرش * چون كتاب اللّه بود آيينهء وحدتنما
تا كه مصداق حديث لا يزال العبد گشت * حق صفت بر وى عيان شد هرچه بود اندر خفا
چار يار مصطفى را بود بهتر يادگار * در صداقت ، در عدالت ، در فقاهت ، در حيا
خوشهچين خرمن علم سبقخوانان اوست * تا قيامت هركه اندر علم گردد رهنما
در عزاى اين يگانه فاضل تفسيردان * آيهء قرآن همه پوشيد اكسون عزا
وه چسان در خاك مفتى كرد جا در حيرتم * كاسمانى در زمين مختصر چون كرد جا
نيست مانا صورت گنجيدن او در زمين * جز كه چون گنجايش حق در قلوب اوليا
الغرض چون مرغ جانش از صفير ارجعى * كرد عزم جنت المأوى ز لطف كبريا
« حيرت » اندر باستانِ هجرىِ فوتش نوشت * « جان عبد اللّه باشد ، مفتى دار البقا » ( 1342 )
دو رباعى
اى برده ز خوبان گرو اندر هر باب * وى نشئهء چشمان تو رشك مى ناب
بىروى تو بر قنات خسروآباد * دور از تو بر آب ديدگانم چو حباب
* * * اى تنگتر از خاطر عشق ، دهنت * وى نرمتر از برگ گل سرخ ، تنت
سازند گر از ظلمت شب ، پيرهنت * چون روشنى روز بتابد به تنت