درس وفا
چو عاشقان به سر زلف يار پيوستند * ز هرچه در همه آفاق بود بگسستند
چه ساحرى تو ندانم كه عارفان از مى * به دور جام نگاه تو توبه بشكستند
مگر كه شاخهء طوباست قامت تو كه خلق * به منتهاى اميد از تو طرفه بربستند
مگر كه سرو به پا خاستى و بفكندى * ز رخ نقاب كه خورشيد و ماه بنشستند
هزار مردم هشيار را دهد مستى * نسيم كوى كسانى كه از رخت مستند
به غير چشم و دل پر ز اشك و شعله چو شمع * ز هرچه ياد كنى عاشقان تهيدستند
خداى را مشنو آنچه حاسدان گفتند * كه تهمتيست كه بر جان ناتوان بستند
جز از جمال تو بايد كه ديده بردوزند * كسان كه در طلب ديدن بهشتستند
به بوسهاى ننوازى مرا ز لطف مگر * طريق خواجگى و بندگى ندانستند
به هرچه يار كند عاشقاند آنانى * كه همچو « حيرت » درس وفا گرفتستند
مرد معنىبين « 1 »
اى دل صورتنگر چندى سوى معنى گرا * راه معنى گير و صورت را به كلّى كن رها
چند از اين غافلى گر عاقلى هيهات هات * چشم عبرت برگشا بر وضع اين عبرتسرا
كى به صورت مىفريبد مرد معنىبين راد * چون به نقش مار ، مفتون مىشود اهل دها
بهر اعدام تو روز و شب هميشه در كمين * تو بر آن كز فيض روز و شب شوى حاجتروا
هيچ عاقل جويد از دشمن رسوم دوستى * هيچ دانا جويد از ممسك دل و دست عطا
تو شتابان سوى دنيا همچو مسلم سوى حق * او گريزان از تو چون از شرك و عصيان انبيا
چيست دنيا احتلامى كز پى يك چشمزد * زان نماند بهر كس چيزى مگر يا حسرتا
تا نگشته ريخته آب تو با حزم درست * عشرت خوابى رها كن چشم عبرت برگشا
پيش از آن دم بر تو دنيا چارتكبيرى زند * چارتكبيرى بر او زن همچو مردان خدا
ياد آر از انكسار خود به وقت احتضار * وز ره نخوت حذر كن چون سليم از اژدها
كاقتدار سنجر و عمر خضر هيچ است هيچ * آنكه را باشد چنين روز بدش اندر فقا
هامش
( 1 ) - اين قصيده را در مرثيهء مرحون ملا عبد اللّه مفتى ، كه از علماى متبحر و سردفتر مدرسين صفحات كردستان بود ، سرود .