گرفتار
مرغ عشقى در قفس چون شد اسير * نغمهاش از ناى بشنو بىنظير
نغمهگر در جمع و تنها در حريم * نالهاش در سينه باشد ناگزير
هر سحرگه از فراق گلرخان * نغمههاى ناب خواند دلپذير
نوگلى را گر خزان پرپر نمود * اين سرود غم نيايد دلپذير
آن اميد زندگى در مهر و عشق * آگه است از ما و ز اسرار ضمير
نيك داند ما در اين كنج قفس * بسته در بنديم و نى باشد گزير
اين گداز گرم سوزد بىنظير * تا به ديده بنگرد بدر منير
دل طپد اشكم به رخ لغزد همه * اشك من باشد به درد دل خبير
آب و آتش جمله ناساز هماند * اى عجب اين ديده و دل خونپذير
نيست هرگز همدمى ما را دمى * واى بر من دل به غربت گشت پير
گر نيازم را بگويم اى « حميد » * اين نشان زندهاى از مرگ گير
مرغ گرفتار
بازآى كه اين عاشق بر دل شررى دارد * در سينهء ماتمخيز خونينجگرى دارد
در سينه غمت گاهى كم گردد و گاهى بيش * هرگاه كه دل خواهد از تو خبرى دارد
پرواز كجا دارد ، در سينهء تنگم دل ؟ * چون مرغ گرفتارى بشكستهپرى دارد
در آتش جانسوزى مىسوزم و مىسازم * دانم شب هجران هم آخر سحرى دارد
شورى به سرم باشد دور از رخ جانانه * شاد آنكه بسان من آشفته سرى دارد
گاه از گل و گاه از سرو ، گاه از مه و گاه از مهر * دلداده ز هر راهى با تو نظرى دارد
گويند « حميد » تو در عشق بود يكتا * آرى كه به راه تو هركس هنرى دارد