سرودى در بهار
در كعبهء اين سينه مرا عشق خداييست * در ناى فروبسته اثرهاى جداييست
هر نغمه آغاز سرودى ز ثناييست * سرمست بهاريم و چه خوش شور نواييست
تا نرگس مخمور در اين گلشن هستيست * به زيستى ياسمن و لالهنماييست
بر غنچهء مستور رخ شرم عيان است * تا پيچش نيلوفر عشقى كه نهاييست
در محفل عشّاق ز سرمستى مشتاق * هر ساغر مى ساقى گلرخ چه بهاييست
سرسبز زمين است و صبا پيك نويد است * اين گلبن و گلشن ارم روحفزاييست
ز آذين زمان مژدهء گلريز بهاران * شنجرف گلستان طربخيز رهاييست
اسفند كهن رفت و نمودار بهار است * پرجلوه به اين گلشن گل فرّ هماييست
از كعبهء دل شوق پديدار شباب است * چون موهبت عشق ز الطاف خداييست
با نغمهء عشاق نواخوان چو « حميد » است * بپذير سرودش كه به حق نغمهسراييست
سوز و ساز
بسى امشب دلم بر سوزش پروانه مىسوزد * كه گرد شمع در بزمى چنين جانانه مىسوزد
چرا در شعلهء جانسوز مىسوزد وجودش را * به كام مرگ مىافتد ، ولى مردانه مىسوزد
در اين روشنگرى كرده عيان آشفته جانش را * به اشك گرم او بنگر كه اين ديوانه مىسوزد
اگر بيدارم اى ساقى ، بده جام فراموشى * كه از خاطر برد يادش ، چو همپيمانه مىسوزد
به ديده روشنى بخشد چو پروين در شب يلدا * به اين پيچوخم زلفش بسى فرزانه مىسوزد
اگر سوزم به ساز عشق مىسوزم به اين پيمان * مگو عاقل دلش بر شرح اين افسانه مىسوزد
« حميد » از گفتوگو بر اين حقيقت لب فروبندد * كه در خاكستر عشقى چو آن پروانه مىسوزد