تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 1192

مساهمون:

ص١١٩٢

سرودى در بهار

در كعبهء اين سينه مرا عشق خداييست * در ناى فروبسته اثرهاى جداييست هر نغمه آغاز سرودى ز ثناييست * سرمست بهاريم و چه خوش شور نواييست تا نرگس مخمور در اين گلشن هستيست * به زيستى ياسمن و لاله‌نماييست بر غنچهء مستور رخ شرم عيان است * تا پيچش نيلوفر عشقى كه نهاييست در محفل عشّاق ز سرمستى مشتاق * هر ساغر مى ساقى گل‌رخ چه بهاييست سرسبز زمين است و صبا پيك نويد است * اين گلبن و گلشن ارم روح‌فزاييست ز آذين زمان مژدهء گلريز بهاران * شنجرف گلستان طرب‌خيز رهاييست اسفند كهن رفت و نمودار بهار است * پرجلوه به اين گلشن گل فرّ هماييست از كعبهء دل شوق پديدار شباب است * چون موهبت عشق ز الطاف خداييست با نغمهء عشاق نواخوان چو « حميد » است * بپذير سرودش كه به حق نغمه‌سراييست

سوز و ساز

بسى امشب دلم بر سوزش پروانه مىسوزد * كه گرد شمع در بزمى چنين جانانه مىسوزد چرا در شعلهء جانسوز مىسوزد وجودش را * به كام مرگ مىافتد ، ولى مردانه مىسوزد در اين روشنگرى كرده عيان آشفته جانش را * به اشك گرم او بنگر كه اين ديوانه مىسوزد اگر بيدارم اى ساقى ، بده جام فراموشى * كه از خاطر برد يادش ، چو هم‌پيمانه مىسوزد به ديده روشنى بخشد چو پروين در شب يلدا * به اين پيچ‌وخم زلفش بسى فرزانه مىسوزد اگر سوزم به ساز عشق مىسوزم به اين پيمان * مگو عاقل دلش بر شرح اين افسانه مىسوزد « حميد » از گفت‌وگو بر اين حقيقت لب فروبندد * كه در خاكستر عشقى چو آن پروانه مىسوزد