ز چشمانت حذر دارم كه افسون مىكند جانم * نمىخواهم كه عمرى بستهء افسانهات باشم
شبانگه از وفا گويى ، سحرگه در جفا كوشى * گريزانم ز ديدارت ، چرا جانانهات باشم
اگر دل گشت آزرده ، تو ويران كردهاى خانه * چرا با اين دل ويران خود همخانهات باشم
شراب عشق مستم كرد و اكنون مست مستم من * نمىخواهم اسير نرگس مستانهات باشم
« حميد » ار گفت راز دل كجا ديگر اثر دارد * بگو ساغر كجا باشد كه همپيمانهات باشم
پاييز
آنگه كه برآيد ز خزان بانگ خروشش * افتد همه در ساغر گل ، باده ز جوشش
تاراج خزان است از اوراق رخ گل * وان شبنم شوقى كه بزد بر لب نوشش
گلبرگ منقّش بفسرده همه نقشش * آويخته سنبل ز خزان داغ به گوشش
پرپر شده گل نيست ز حسنش خبر اينك * تاراج خزان گشته خودآرايى دوشش
ياران همه جمعند در اين محفل و خاموش * پروانه ، ندانم كه چه كردهست خموشش
لغزنده سرشكيست به هر برگ وجودش * تا چادر گلبرگ بيفتاده ز دوشش
پاييز رسيدهست « حميد » آن گل زيبا * شايد كه خبردار كند پيك سروشش
آگه
لغزنده ز رخ اشك چه بىتاب گذشتهست * سيمينهء مهتاب ز سيماب گذشتهست
بس پردهدرى در دل امواج نموديم * در عمر حبابى ، كه به گرداب گذشتهست
شوقيست به ديدار ، شتابيست پديدار * اى ديدهء بىتاب اگر خواب گذشتهست
پاييز شباب است مرا تابوتوان نيست * چون سيل سرشك از رخ احباب گذشتهست
ناب است مرا باده از آن ساغر لبها * جامى بده ساقى كه تبوتاب گذشتهست
تنها تويى آگاه « حميد » از سخن عشق * ساغر بِسِتان چونكه ز سر آب گذشتهست