تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 1189

مساهمون:

ص١١٨٩
همرهان رفتند و اينك نوبت كوچ من است * آرى آرى ، بايد از اين آشيان آخر گذشت خنده‌ام بر لب نيايد بس شنيدم زين و آن * كه فلان رفت و فلان خفت و فلانك درگذشت حسرتم جان مىگزايد بس‌كه ديدم با دو چشم * فرصت اكبر گذشت و نوبت اصغر گذشت خيز تا ره‌توشه برداريم كآواى رحيل * از دراى كاروان برخاست وز اختر گذشت فرصت طاعت مده از كف كه دور مهر و ماه * بر گداى ره‌نشين بگذشت و بر قيصر گذشت كوله‌بار آز دور افكن در اين منزل « حميد » * كز صراط آسان گذشت آنكو ز سيم و زر گذشت

سپاه غم

مگر امشب ندارد چشم بيدارم سر خفتن * كه مىتازد صف مژگان من بر لشكر خفتن به چشمم كم مبين بسمل تپيدنهاى مژگان را * كه نشتر مىزند پيكان غم بر پيكر خفتن ز سيل اشك راه خواب مىزد ديده و گفتم * به روى موج يا رب چون گشايم بستر خفتن ز آرامش عجب دارم اگر تسكين جان بخشد * كه سكّان مىربايد از كف دل ، لنگر خفتن چه جاى امن و آسايش كه از تشويش بيدارى * سپاه غم شبيخون مىزند بر سنگر خفتن ز هر سو بنگرم ، دردى گرفته دامن دل را * ز چشم دردبين خود ندارم باور خفتن ز بس از دفتر افسانه بر دل شرح غم خواندم * شرار سينه آتش مىزند بر دفتر خفتن مگر افسون افيونى شكر خوابى به چشم آرد * كه بوى زهر آيد بر مشام از شكر خفتن « حميدا » خواب خوش ديدن به خوش‌خوابان مبارك من * سر مردن نهم بر خاك و نگذارم سر خفتن