لاف معنى مىزنم در بارگاه شعر و نيست * بر چنين هنجار در ملك سخن همتاى من
گرچه خاقانى به فخر و سرفرازى گفته است * « طبع عالم كيست تا گردد عملفرماى من »
ليك او از آنِ خاقان بود و من از آنِ خلق * فخر بر شروان فروشد زين سبب منشاى من
ور نه در ملك ادب او شهريارى بود و هست * در سخنسازى به حكم راستى مولاى من
از « حميد » است اين قصيدت در جواب آنكه گفت * « صبحدم چون كلّه بندد آه دودآساى من »
پاى وحدت
حديث عشق در طومار دانايى نمىگنجد * جنون قطره در بحر شكيبايى نمىگنجد
سراپا بىسروپاييست رندان بلاجو را * كه رندى جز به وصف بىسروپا نمىگنجد
نيستان در نيستان نالهام از سينه مىجوشد * نواى بيدلان در نغمهء نايى نمىگنجد
گريبانگير جانم شد بلاى سرو بالايى * كه تصوير قدش در ذهن زيبايى نمىگنجد
هزاران نكته غير از حسن بايد خوبرويان را * در اين دفتر قياس حسن و گيرايى نمىگنجد
خط بىخط و خالى پرتو ناز دگر دارد * صفاى كودكى در وهم برنايى نمىگنجد
بپوش از خودپرستان رمز و راز بتپرستى را * كه در دير و حرم اين مايه رسوايى نمىگنجد
دماغ عافيتجو شور عرفان برنمىتابد * به چشم سوزان اين آفاق بينايى نمىگنجد
« حميدا » پاى وحدت بر سر دنياى كثرت زن * كه در جمعيت ما ، غير تنهايى نمىگنجد
گذشت عمر
واگذاريدم كه روز شادمانى درگذشت * دست گيريدم كه آب زندگى از سر گذشت
برف پيرى بر سر و رو ، نقش روز و شب كشيد * آفتاب عمر از بام جوانى درگذشت
مطرب از بزم طرب برخاست چنگ غم گرفت * ساقى از فرط تعب بنشست و ز ساغر گذشت
باده خوناب جگر شد نشئه از مينا پريد * خم ز جوش افتاد و اين آتش ز خاكستر گذشت