تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 1187

مساهمون:

ص١١٨٧
لاف معنى مىزنم در بارگاه شعر و نيست * بر چنين هنجار در ملك سخن همتاى من گرچه خاقانى به فخر و سرفرازى گفته است * « طبع عالم كيست تا گردد عمل‌فرماى من » ليك او از آنِ خاقان بود و من از آنِ خلق * فخر بر شروان فروشد زين سبب منشاى من ور نه در ملك ادب او شهريارى بود و هست * در سخن‌سازى به حكم راستى مولاى من از « حميد » است اين قصيدت در جواب آنكه گفت * « صبحدم چون كلّه بندد آه دودآساى من »

پاى وحدت

حديث عشق در طومار دانايى نمىگنجد * جنون قطره در بحر شكيبايى نمىگنجد سراپا بىسروپاييست رندان بلاجو را * كه رندى جز به وصف بىسروپا نمىگنجد نيستان در نيستان ناله‌ام از سينه مىجوشد * نواى بيدلان در نغمهء نايى نمىگنجد گريبانگير جانم شد بلاى سرو بالايى * كه تصوير قدش در ذهن زيبايى نمىگنجد هزاران نكته غير از حسن بايد خوبرويان را * در اين دفتر قياس حسن و گيرايى نمىگنجد خط بىخط و خالى پرتو ناز دگر دارد * صفاى كودكى در وهم برنايى نمىگنجد بپوش از خودپرستان رمز و راز بت‌پرستى را * كه در دير و حرم اين مايه رسوايى نمىگنجد دماغ عافيت‌جو شور عرفان برنمىتابد * به چشم سوزان اين آفاق بينايى نمىگنجد « حميدا » پاى وحدت بر سر دنياى كثرت زن * كه در جمعيت ما ، غير تنهايى نمىگنجد

گذشت عمر

واگذاريدم كه روز شادمانى درگذشت * دست گيريدم كه آب زندگى از سر گذشت برف پيرى بر سر و رو ، نقش روز و شب كشيد * آفتاب عمر از بام جوانى درگذشت مطرب از بزم طرب برخاست چنگ غم گرفت * ساقى از فرط تعب بنشست و ز ساغر گذشت باده خوناب جگر شد نشئه از مينا پريد * خم ز جوش افتاد و اين آتش ز خاكستر گذشت
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 1187 | سيد محمد باقر برقعى