چو مهتاب سحرگاهان تنى داشت * به تن نيلوفرى پيراهنى داشت
پرند دامنش چون جام گل بود * به دامن گرچه از گل گلشنى داشت
به جام بوسهء جانآفرينى * شراب كهنهء مردافكنى داشت
دو چشمش چشمهء افسونگرى بود * نگاه دلفريب رهزنى داشت
به هر چشمى كه بنشست آشنا بود * به هر آهى كه برشد مسكنى داشت
بسى با جان من سنگيندلى كرد * به بخت من دل چون آهنى داشت
آتش عشق
ز آتش عشق نه تنها دل من مىسوزد * دل هر لاله در آغوش چمن مىسوزد
در كمندى كه منم گر تو گرفتار آيى * دلت اى دوست به حال دل من مىسوزد
گرچه در دل هوس دلبر نوخاسته است * جانم از دورى ياران كهن مىسوزد
بگذريم از سخن عشق و پريشانى دل * ور نه اندر سر اين نكته سخن مىسوزد
بلاى جان
باز بىمهر و بىوفا شدهاى * سرگران با من از جفا شدهاى
تو كه سر تا به پا وفا بودى * چه سبب شد كه بىوفا شدهاى
بستهاى عهد دوستى با غير * دشمن جان آشنا شدهاى
نيست در سر بجز ولاى توام * اى كه بر جان من بلا شدهاى
من به درد تو مبتلا شدهام * تو به درد كه مبتلا شدهاى ؟
در ميان چهار موج بلا * تو هم اى دل بلاى ما شدهاى