تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 1182

مساهمون:

ص١١٨٢
چو مهتاب سحرگاهان تنى داشت * به تن نيلوفرى پيراهنى داشت پرند دامنش چون جام گل بود * به دامن گرچه از گل گلشنى داشت به جام بوسهء جان‌آفرينى * شراب كهنهء مردافكنى داشت دو چشمش چشمهء افسونگرى بود * نگاه دل‌فريب رهزنى داشت به هر چشمى كه بنشست آشنا بود * به هر آهى كه برشد مسكنى داشت بسى با جان من سنگين‌دلى كرد * به بخت من دل چون آهنى داشت

آتش عشق

ز آتش عشق نه تنها دل من مىسوزد * دل هر لاله در آغوش چمن مىسوزد در كمندى كه منم گر تو گرفتار آيى * دلت اى دوست به حال دل من مىسوزد گرچه در دل هوس دلبر نوخاسته است * جانم از دورى ياران كهن مىسوزد بگذريم از سخن عشق و پريشانى دل * ور نه اندر سر اين نكته سخن مىسوزد

بلاى جان

باز بىمهر و بىوفا شده‌اى * سرگران با من از جفا شده‌اى تو كه سر تا به پا وفا بودى * چه سبب شد كه بىوفا شده‌اى بسته‌اى عهد دوستى با غير * دشمن جان آشنا شده‌اى نيست در سر بجز ولاى توام * اى كه بر جان من بلا شده‌اى من به درد تو مبتلا شده‌ام * تو به درد كه مبتلا شده‌اى ؟ در ميان چهار موج بلا * تو هم اى دل بلاى ما شده‌اى