سخن نغز تو رمزيم ز هستى آموخت * درس عشق تو مرا عشق الستى آموخت
مكتبت داد من دلشده را درس وفا * دفتر خاطره پر شد ز خط صدق و صفا
دل به غير از تو ز هر مسأله برداشته شد * بذر مهر تو به دل اى صنما كاشته شد
پرچم عشق تو در ملك دل افراشته شد * داستانها ز من و حسن تو بنگاشته شد
پاك دلباختهء خلق نكوى تو شدم * عاشق صادقى اندر سر كوى تو شدم
درد فراق
خواهم سر كوى تو غريبانه بگريم * در كوچه و بازار چو ديوانه بگريم
چون شمع شوم شعله و تا صبح بسوزم * بنشينم و در ماتم پروانه بگريم
گيرم ز كف شاهد ساقى دوسه جامى * سرمست شوم گوشهء ميخانه بگريم
يكدم ز خودم باز رهم سوى تو آيم * افتم به قدوم تو و مستانه بگريم
تا باز ندانند كه اندر چه طريقم * در صومعه و مسجد و بتخانه بگريم
در دير و كليسا و خرابات بمويم * فريادزنان در دل ويرانه بگريم
منزل كنى ار جاى دگر جز دل « حكمت » * از درد فراق تو چو حنانه « 1 » بگريم
هامش
( 1 ) - حنانه : ستونى كه پيغمبر به آن تكيه مىداد و مردم را موعظه مىفرمود . چون آن را ترك كرد ، ستون حنانه به گريه درآمد .