تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 1179

مساهمون:

ص١١٧٩
سخن نغز تو رمزيم ز هستى آموخت * درس عشق تو مرا عشق الستى آموخت مكتبت داد من دل‌شده را درس وفا * دفتر خاطره پر شد ز خط صدق و صفا دل به غير از تو ز هر مسأله برداشته شد * بذر مهر تو به دل اى صنما كاشته شد پرچم عشق تو در ملك دل افراشته شد * داستانها ز من و حسن تو بنگاشته شد پاك دلباختهء خلق نكوى تو شدم * عاشق صادقى اندر سر كوى تو شدم

درد فراق

خواهم سر كوى تو غريبانه بگريم * در كوچه و بازار چو ديوانه بگريم چون شمع شوم شعله و تا صبح بسوزم * بنشينم و در ماتم پروانه بگريم گيرم ز كف شاهد ساقى دوسه جامى * سرمست شوم گوشهء ميخانه بگريم يك‌دم ز خودم باز رهم سوى تو آيم * افتم به قدوم تو و مستانه بگريم تا باز ندانند كه اندر چه طريقم * در صومعه و مسجد و بتخانه بگريم در دير و كليسا و خرابات بمويم * فريادزنان در دل ويرانه بگريم منزل كنى ار جاى دگر جز دل « حكمت » * از درد فراق تو چو حنانه « 1 » بگريم
هامش
( 1 ) - حنانه : ستونى كه پيغمبر به آن تكيه مىداد و مردم را موعظه مىفرمود . چون آن را ترك كرد ، ستون حنانه به گريه درآمد .