تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 1181

مساهمون:

ص١١٨١

سايهء ديوار

اى خوش آن ديده كه باز است به رخسار كسى * خوش‌تر آن دل كه به جان است خريدار كسى بهر دنيا دلى از خويشتن آزرده مخواه * خرّم آن دل كه ندارد سر آزار كسى اى كه خواهى نكشى منّت دونان بر دوش * بر سر خود مفكن سايهء ديوار كسى خواهى آزاد دل از بند تعلّق چو « حكيم » * كمِ خود گير ، مخور حسرت بسيار كسى

چه كنم . . . ؟

دل به ناز تو نبازم ، چه كنم ؟ * جان فداى تو بسازم ، چه كنم ؟ سر كه يك‌عمر كشيدم بر دوش * گر به پاى تو نبازم ، چه كنم ؟ تو به زيبايى خود مىنازى * من به عشق تو ننازم ، چه كنم ؟ غم كمين كرده پى صيد دلم * گر به صيّاد نتازم ، چه كنم ؟ در دلم داغ جداييست « حكيم » * گر نسوزم ، نگدازم ، چه كنم ؟

اشك و آه

ديشب به ياد روى تو چشمم به ماه بود * تا ماه بود يكسره كارم نگاه بود دوشم در انتظار تو بگذشت و تا به صبح * گوشم به حلقهء در و چشمم به راه بود دور از تو همچو شمع سراپا بسوختم * وز دور عمر حاصل من اشك و آه بود

سزاى آشنا

اى بىوفا كه دل شده خون از جفاى تو * تا كى جفا كشم به اميد وفاى تو رفتى ز ديده ليك نرفتى ز خاطرم * بازآ كه باز هست دل و ديده جاى تو احوال من مپرس كه بيگانه‌ام ز خويش * وين خود سزاى هر دو شود آشناى تو بازآ كه سر نهم به رهت از ره وفا * چون توتيا به ديده كشم خاك پاى تو اى زر و سيم خواسته از عاشقان راه * از من بخواه جان كه بسازم فداى تو اى گل چه مىشود كه در اين چند روز عمر * باشى تو از براى من و من براى تو