سايهء ديوار
اى خوش آن ديده كه باز است به رخسار كسى * خوشتر آن دل كه به جان است خريدار كسى
بهر دنيا دلى از خويشتن آزرده مخواه * خرّم آن دل كه ندارد سر آزار كسى
اى كه خواهى نكشى منّت دونان بر دوش * بر سر خود مفكن سايهء ديوار كسى
خواهى آزاد دل از بند تعلّق چو « حكيم » * كمِ خود گير ، مخور حسرت بسيار كسى
چه كنم . . . ؟
دل به ناز تو نبازم ، چه كنم ؟ * جان فداى تو بسازم ، چه كنم ؟
سر كه يكعمر كشيدم بر دوش * گر به پاى تو نبازم ، چه كنم ؟
تو به زيبايى خود مىنازى * من به عشق تو ننازم ، چه كنم ؟
غم كمين كرده پى صيد دلم * گر به صيّاد نتازم ، چه كنم ؟
در دلم داغ جداييست « حكيم » * گر نسوزم ، نگدازم ، چه كنم ؟
اشك و آه
ديشب به ياد روى تو چشمم به ماه بود * تا ماه بود يكسره كارم نگاه بود
دوشم در انتظار تو بگذشت و تا به صبح * گوشم به حلقهء در و چشمم به راه بود
دور از تو همچو شمع سراپا بسوختم * وز دور عمر حاصل من اشك و آه بود
سزاى آشنا
اى بىوفا كه دل شده خون از جفاى تو * تا كى جفا كشم به اميد وفاى تو
رفتى ز ديده ليك نرفتى ز خاطرم * بازآ كه باز هست دل و ديده جاى تو
احوال من مپرس كه بيگانهام ز خويش * وين خود سزاى هر دو شود آشناى تو
بازآ كه سر نهم به رهت از ره وفا * چون توتيا به ديده كشم خاك پاى تو
اى زر و سيم خواسته از عاشقان راه * از من بخواه جان كه بسازم فداى تو
اى گل چه مىشود كه در اين چند روز عمر * باشى تو از براى من و من براى تو