تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 1178

مساهمون:

ص١١٧٨
قطره‌سان هركه فتد در دل سيل * عاقبت وصل به دريا گردد هركه چون ابر بگريد به سحر * دل او باز چو صحرا گردد هركه فرياد برآرد ارنى * سينه‌اش وادى سينا گردد گر شوى پادشه مصر وجود * به سلام تو زليخا گردد بند از پا بگسل كن پرواز * تا كه در عرش تو را جا گردد هركه امروز به يارى پيوست * فارغ از غصّهء فردا گردد اى خوش آن روز كه « حكمت » سرمست * بر سر كوى تو رسوا گردد

قسمتى از يك تركيب‌بند

يار امشب دل من با تو به راز است و نياز * چه شبى همچو سر زلف تو مشكين و دراز غم هجران تو گويم ز سر سوز و گداز * سخن از عشق و حقيقت كنمت نى ز حجاز تو ز سوز دل شيدايى من آگاهى * با غم عشق من از روز ازل همراهى روز اول چو بديدم قد رعناى تو را * سيرت نيك تو و صورت زيباى تو را سر پرشور تو را و دل داناى تو را * سخنان نمكين نغمه و آواى تو را دل گراييد به‌سوى تو چو با مهر و وفا * عاشق حسن تو گشتم ز سر صدق و صفا سخن از عالم معنى و محبّت گفتيم * گوهر عشق به الماس حقيقت سفتيم همچو غنچه ز سر شوق و شعف بشكفتيم * نكته‌ها گفته به هم نكته ز هم بشنفتيم عاقبت شيوهء دلدادگى آموختيم * شعله‌اى گشتى و بر جان زدى و سوختيم بعد از اين هرچه سرودم سخن از روى تو بود * هركجا رفت دلم بسته گيسوى تو بود در نمازم همه جا قبله ابروى تو بود * در دلم روشنى از خلق خوش و خوى تو بود تو مرا مونس و هم‌صحبت و همراز شدى * با من دل‌شده هر لحظه تو دمساز شدى چشم مست تو مرا شيوه مستى آموخت * لب لعل تو مرا باده‌پرستى آموخت
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 1178 | سيد محمد باقر برقعى