تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 1177

مساهمون:

ص١١٧٧
چون مىتوان نمود دلى را كه مرهمى * بر زخم خويش جز غم و خون جگر نداشت مىخواست دل كه بر سر عهد ازل رود * امّا اراده‌اى ز خود آن دربه‌در نداشت منزل دراز بود و مقامات ناپديد * دل‌خسته بود و حوصله اين سفر نداشت وامانده شد به وادى بىحاصل هوس * شب گشت و راه گم شد و او راهبر نداشت هرچند ناله كرد و فغان كرد و داد كرد * در گوش شب‌نشين بيابان اثر نداشت جنگ و جدال عقل و هياهوى درد عشق * در دل چنان فتاد كه راه گذر نداشت طوفان آرزوى به درياى زندگى * موجى به پا نمود كه جز شور و شر نداشت « حكمت » ز دست دل برود در پناه دل * جز دل ز راه و رسم طبيعت خبر نداشت

هركجا يار بود ، دل آنجاست

دل عاشق به خدا عرش خداست * كه در او زمزمه عشق بپاست تا كه عاشق نشوى كى دانى * ره عاشق ز دگر راه جداست سخن خلق ز سود است و زيان * عاشقان را سخن از شور و نواست عاشقان پادشه ملك دلند * هفت اقليم از آنان برپاست ز شراب لب ساقى مستند * جامشان پر ز مى و شرب ولاست سينه‌شان پهنه هستى باشد * دلشان ژرف‌تر از هر درياست محو يارند و نگويند سخن * لب فروبسته و دل پرغوغاست مُحرم و مَحرم كوى يارند * كامشان از شكرلب چه رواست گر بخواهند كه پرواز كنند * سيرشان بر سر اين ارض و سماست پيششان مسجد و ميخانه يكيست * هركجا يار بود دل آنجاست

بادهء وصل

دل كه از باده مصفّا گردد * واله و عاشق و شيدا گردد هركه را ديده فتد بر رخ يار * ديده‌اش روشن و بينا گردد آنكه بر خاك در دوست نشست * صاحب منزل و مأوا گردد درد اگر درد و غم يار بود * با دم يار مداوا گردد هركه نالان شود اندر دل شب * صبح چون غنچه شكوفا گردد