چون مىتوان نمود دلى را كه مرهمى * بر زخم خويش جز غم و خون جگر نداشت
مىخواست دل كه بر سر عهد ازل رود * امّا ارادهاى ز خود آن دربهدر نداشت
منزل دراز بود و مقامات ناپديد * دلخسته بود و حوصله اين سفر نداشت
وامانده شد به وادى بىحاصل هوس * شب گشت و راه گم شد و او راهبر نداشت
هرچند ناله كرد و فغان كرد و داد كرد * در گوش شبنشين بيابان اثر نداشت
جنگ و جدال عقل و هياهوى درد عشق * در دل چنان فتاد كه راه گذر نداشت
طوفان آرزوى به درياى زندگى * موجى به پا نمود كه جز شور و شر نداشت
« حكمت » ز دست دل برود در پناه دل * جز دل ز راه و رسم طبيعت خبر نداشت
هركجا يار بود ، دل آنجاست
دل عاشق به خدا عرش خداست * كه در او زمزمه عشق بپاست
تا كه عاشق نشوى كى دانى * ره عاشق ز دگر راه جداست
سخن خلق ز سود است و زيان * عاشقان را سخن از شور و نواست
عاشقان پادشه ملك دلند * هفت اقليم از آنان برپاست
ز شراب لب ساقى مستند * جامشان پر ز مى و شرب ولاست
سينهشان پهنه هستى باشد * دلشان ژرفتر از هر درياست
محو يارند و نگويند سخن * لب فروبسته و دل پرغوغاست
مُحرم و مَحرم كوى يارند * كامشان از شكرلب چه رواست
گر بخواهند كه پرواز كنند * سيرشان بر سر اين ارض و سماست
پيششان مسجد و ميخانه يكيست * هركجا يار بود دل آنجاست
بادهء وصل
دل كه از باده مصفّا گردد * واله و عاشق و شيدا گردد
هركه را ديده فتد بر رخ يار * ديدهاش روشن و بينا گردد
آنكه بر خاك در دوست نشست * صاحب منزل و مأوا گردد
درد اگر درد و غم يار بود * با دم يار مداوا گردد
هركه نالان شود اندر دل شب * صبح چون غنچه شكوفا گردد