گفت تنم هست چو زين سايه پست * موشكى از بهر طعامم بس است
چونكه به اشتر نبُدش دسترس * گفت به ناچار مرا موش بس
هركه چنين پا نهد از حد به در * اشتر او موش شود اى پسر
به : صدر الدّين عينى شاعر شهير تاجيك
رشتهء پيوند ملل ( يك ضربالمثل تاجيكى )
« همسايه ز همسايه بسى پند بگيرد * انگور ز انگور همى بند بگيرد »
آرى مثل است اين به برِ مردم تاجيك * از هر مثلى اهل ادب پند بگيرد
هر جانور و سنگ و درختى كه به گيتيست * صد پند از آن مرد خردمند بگيرد
اقوام جهان تاك تاكبُنانند به بستان * هر تاك ز تاك دگر آوند بگيرد
گيرند به كف اهل جهان رشتهء دانش * اين حبل متين قوم برومند بگيرد
بس ملك كه از ملك دگر سود ستاند * بس طايفه كز طايفه پيوند بگيرد
از نسل كهن نسل جوان پند پذيرد * ميراث پدر بارى فرزند بگيرد
آن قند بيارد همى از مصر به شيراز * وين طرفه نعيمى ز سمرقند بگيرد
وخسور عرب مصحف قرآن بنگارد * زردشت عجم نامهاى از زند بگيرد
يونان به حكيمان سخن از فلسفه گويد * در هند خردنامه برهمند بگيرد
القصّه به بازار جهان دادوستدهاست * تا مرد از اين دادوستد چند بگيرد
اين قصّه نيازيست به شيرينسخنى كاو * صد تنگ شكر از لب چون قند بگيرد
« صدر » ادب و عين هنر « عينى » دانا * كش دهر نيارد كه همانند بگيرد
خرسند شود خاطر غمگين اگر استاد * از اين سخنان خاطر خرسند بگيرد
خندان شود و شاد شود « حكمت » محزون * از دوست اگر يكدوسه لبخند بگيرد
پيام سروش
از چارهء كار پرسشى كردم دوش * در پاسخم اين سخن سراييد به گوش
از مايه دانش است آباد وطن * اى مرد وطنپرست در دانش كوش