تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 1175

مساهمون:

ص١١٧٥
گفت تنم هست چو زين سايه پست * موشكى از بهر طعامم بس است چون‌كه به اشتر نبُدش دسترس * گفت به ناچار مرا موش بس هركه چنين پا نهد از حد به در * اشتر او موش شود اى پسر
به : صدر الدّين عينى شاعر شهير تاجيك

رشتهء پيوند ملل ( يك ضرب‌المثل تاجيكى )

« همسايه ز همسايه بسى پند بگيرد * انگور ز انگور همى بند بگيرد » آرى مثل است اين به برِ مردم تاجيك * از هر مثلى اهل ادب پند بگيرد هر جانور و سنگ و درختى كه به گيتيست * صد پند از آن مرد خردمند بگيرد اقوام جهان تاك تاك‌بُنانند به بستان * هر تاك ز تاك دگر آوند بگيرد گيرند به كف اهل جهان رشتهء دانش * اين حبل متين قوم برومند بگيرد بس ملك كه از ملك دگر سود ستاند * بس طايفه كز طايفه پيوند بگيرد از نسل كهن نسل جوان پند پذيرد * ميراث پدر بارى فرزند بگيرد آن قند بيارد همى از مصر به شيراز * وين طرفه نعيمى ز سمرقند بگيرد وخسور عرب مصحف قرآن بنگارد * زردشت عجم نامه‌اى از زند بگيرد يونان به حكيمان سخن از فلسفه گويد * در هند خردنامه برهمند بگيرد القصّه به بازار جهان دادوستدهاست * تا مرد از اين دادوستد چند بگيرد اين قصّه نيازيست به شيرين‌سخنى كاو * صد تنگ شكر از لب چون قند بگيرد « صدر » ادب و عين هنر « عينى » دانا * كش دهر نيارد كه همانند بگيرد خرسند شود خاطر غمگين اگر استاد * از اين سخنان خاطر خرسند بگيرد خندان شود و شاد شود « حكمت » محزون * از دوست اگر يك‌دوسه لبخند بگيرد

پيام سروش

از چارهء كار پرسشى كردم دوش * در پاسخم اين سخن سراييد به گوش از مايه دانش است آباد وطن * اى مرد وطن‌پرست در دانش كوش
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 1175 | سيد محمد باقر برقعى