مرا پيشه در دهر تابندگيست * نصيب من از بخت تابندگيست
تو نيز اين پسر نقد حكمت بياب * بطالت بهل رو ز خدمت متاب
كه گردون ز جان زنگ بزدايدت * دو صد روشنايى ببخشايدت
پاداش جهالت
به سقف معبدى ديدم نوشته * كه گيتى را يكى باشد فرشته
به هر سوى جهان بردارد آواز * همىگويد به صبح و شام اين راز
كه اى نسل بشر بگشاى ديده * كه در عالم سه چيز است آفريده :
يكى نيك و يكى بد باشد اين كار * يكى نى خوب و نى بد شد پديدار
هرآنكس را كه دانش رهنمون است * شناسد اين سه را داند كه خوب است
چو داند نيك و بد را مرد دانا * ز من ايمن بماند او همانا ؟
و گر از جاهلى آن را نداند * تنش را قهر من در خون فشاند !
كنم زارش گرش صدبرگ باشد ! * كه پاداش جهالت مرگ باشد !
* * به گيتى رامش تن چند جويى ؟ * اگر دانش طلب كردى نكويى !
ز سحرآميزى اين عالم دون * بود خود رامش تن نعل وارون
گرت دانش نباشد تن چه سودت ؟ * كه با حيوان ز دانش فرق بودت !
به گيتى لذّت تن جويد ار كس * به شأنش آيت « بَل هُم اضَلّ » بس !
روباه طمّاع
نورفشان گشت چو زرّينه گوى * روبهكى گشت برون صيدجوى
صيد چو بر اهل جهان است قيد * روبه از آن گشت طلبكار صيد
صبحگهان مهر چو تابش گرفت * سايهء روباه فزايش گرفت
گفت تنم تا كه چنين سايه داشت * طعمه ببايد شترى بهر چاشت
در طلب اشتر بنهاد دام * پخت بسى بيهُده سوداى خام
تافت چو خور از خط نصف النّهار * روبه بيچاره بماند به جاى
خرد و زبون روبه برگشته روز * سايهء خود ديد در آن نيمروز