تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 1174

مساهمون:

ص١١٧٤
مرا پيشه در دهر تابندگيست * نصيب من از بخت تابندگيست تو نيز اين پسر نقد حكمت بياب * بطالت بهل رو ز خدمت متاب كه گردون ز جان زنگ بزدايدت * دو صد روشنايى ببخشايدت

پاداش جهالت

به سقف معبدى ديدم نوشته * كه گيتى را يكى باشد فرشته به هر سوى جهان بردارد آواز * همىگويد به صبح و شام اين راز كه اى نسل بشر بگشاى ديده * كه در عالم سه چيز است آفريده : يكى نيك و يكى بد باشد اين كار * يكى نى خوب و نى بد شد پديدار هرآن‌كس را كه دانش رهنمون است * شناسد اين سه را داند كه خوب است چو داند نيك و بد را مرد دانا * ز من ايمن بماند او همانا ؟ و گر از جاهلى آن را نداند * تنش را قهر من در خون فشاند ! كنم زارش گرش صدبرگ باشد ! * كه پاداش جهالت مرگ باشد ! * * به گيتى رامش تن چند جويى ؟ * اگر دانش طلب كردى نكويى ! ز سحرآميزى اين عالم دون * بود خود رامش تن نعل وارون گرت دانش نباشد تن چه سودت ؟ * كه با حيوان ز دانش فرق بودت ! به گيتى لذّت تن جويد ار كس * به شأنش آيت « بَل هُم اضَلّ » بس !

روباه طمّاع

نورفشان گشت چو زرّينه گوى * روبهكى گشت برون صيدجوى صيد چو بر اهل جهان است قيد * روبه از آن گشت طلبكار صيد صبحگهان مهر چو تابش گرفت * سايهء روباه فزايش گرفت گفت تنم تا كه چنين سايه داشت * طعمه ببايد شترى بهر چاشت در طلب اشتر بنهاد دام * پخت بسى بيهُده سوداى خام تافت چو خور از خط نصف النّهار * روبه بيچاره بماند به جاى خرد و زبون روبه برگشته روز * سايهء خود ديد در آن نيمروز
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 1174 | سيد محمد باقر برقعى