بوالهوس
برو اى دشمن جانم كه تو از بوالهوسانى * كه چنين همدم خاران و سزاوار خسانى
اى كه از همدمى و صحبت شاهين به عذابى * گوش دل داده به آهنگ و نواى مگسانى
از تو امّيد صداقت به خدا عين حماقت * كه ز بيدادگرانى نه ز فريادرسانى
در ره جور به صد شوق و شعف در تب و تابى * همچنان بيد به هر باد به رقص و نوسانى
در پناه كرمت من به امان آمده بودم * غافل از اينكه نه از دادرسان از عسسانى
ناكسان را نسزد بندگى و لطف و محبّت * « حقشناسا » ز خسان دست بكش گر ز كسانى
پرچم عشق
به ياد قدّ بلند تو سرو كاشتهام * دو چشم خود به نگهبانىاش گماشتهام
به نام نامىات اين سرو را چو پرچم عشق * به اهتزاز درآورده برفراشتهام
نه چون توام كه طريق وفا ز ياد برم * هميشه مهر تو در دل نگاه داشتهام
به لوح سينهام اسم قشنگ و خوب تو را * به اشك ديده و خون جگر نگاشتهام
چو من كسى به جهان دوستت نمىدارد * اگرچه غير تو من دشمنى نداشتهام
ز « حقشناس » بياموز رسم يارى را * گذشتهام ز جهان و تو را گذاشتهام
دفتر من
گفت شعرى براى دفتر من * بسراى اى رفيق شاعر من
تا كه يادآور خيال تو را * در جدايى به لوح خاطر من
گفتمش اى تو ملهم شعرم * به خدا هيچ نيست باور من
كه جدايى ميان ما افتد * زان كه جانى به جسم و پيكر من