تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 1157

مساهمون:

ص١١٥٧

لطف دلجويى

آرزومندم نبيند هيچ‌كس آزارى از من * تا كه ننشيند به خاطر هيچ‌كس را خارى از من خدمت گل مىكنم از جان و دل با ياد رويش * چون جز اين خدمت نيايد روز پيرى كارى از من بار ياران بارها بر دوش خود بنهادم امّا * هيچ‌گه بر دوش خود ننهاد يارى بارى از من ازچه‌رو دامن‌كشان از پيش من رنجيده رفتى * سر زد آيا بر خلاف دوستى رفتارى از من در جوانى شمع بزم گلرخان بودم و ليكن * در خزان زندگى جويا نشد دلدارى از من گر كه دلجويى نمايى از من بيدل كنون كن * لطف دلجويى چه باشد چون نماند آثارى از من ديده‌ام بر در كه كى از در درآيى نازنينم * راستى را از چه ننمايى دمى ديدارى از من « حق‌شناسا » چشم‌پوشى مىنمايند از خطايم * گر پذيرند اهل معنى اين‌چنين اشعارى از من

من ز كدام دسته‌ام

اى كه چنين شكسته‌اى اين دل زار و خسته‌ام * رحم نما به حال من عاشق و دل‌شكسته‌ام از تو جدا نمىشود اين دل دردمند من * زان كه به تار زلف تو رشتهء عمر بسته‌ام اختر و ماه من تويى پشت‌وپناه من تويى * از همه دل بريده‌ام از همه‌كس گسسته‌ام تا كه به دام زلف تو گشت اسير قلب من * از همه بند جسته‌ام از همه دام رسته‌ام گرچه تو از ازل به من لطف نداشتى ولى * من به اميد يك نظر تا به ابد نشسته‌ام دسته‌به‌دسته عاشقان خسته ز راه مىرسند * پيش دو چشم مست تو من ز كدام دسته‌ام گر كه به « حق‌شناس » خود لطف كنى چه مىشود * اى كه چنين شكسته‌اى اين دل زار و خسته‌ام