لطف دلجويى
آرزومندم نبيند هيچكس آزارى از من * تا كه ننشيند به خاطر هيچكس را خارى از من
خدمت گل مىكنم از جان و دل با ياد رويش * چون جز اين خدمت نيايد روز پيرى كارى از من
بار ياران بارها بر دوش خود بنهادم امّا * هيچگه بر دوش خود ننهاد يارى بارى از من
ازچهرو دامنكشان از پيش من رنجيده رفتى * سر زد آيا بر خلاف دوستى رفتارى از من
در جوانى شمع بزم گلرخان بودم و ليكن * در خزان زندگى جويا نشد دلدارى از من
گر كه دلجويى نمايى از من بيدل كنون كن * لطف دلجويى چه باشد چون نماند آثارى از من
ديدهام بر در كه كى از در درآيى نازنينم * راستى را از چه ننمايى دمى ديدارى از من
« حقشناسا » چشمپوشى مىنمايند از خطايم * گر پذيرند اهل معنى اينچنين اشعارى از من
من ز كدام دستهام
اى كه چنين شكستهاى اين دل زار و خستهام * رحم نما به حال من عاشق و دلشكستهام
از تو جدا نمىشود اين دل دردمند من * زان كه به تار زلف تو رشتهء عمر بستهام
اختر و ماه من تويى پشتوپناه من تويى * از همه دل بريدهام از همهكس گسستهام
تا كه به دام زلف تو گشت اسير قلب من * از همه بند جستهام از همه دام رستهام
گرچه تو از ازل به من لطف نداشتى ولى * من به اميد يك نظر تا به ابد نشستهام
دستهبهدسته عاشقان خسته ز راه مىرسند * پيش دو چشم مست تو من ز كدام دستهام
گر كه به « حقشناس » خود لطف كنى چه مىشود * اى كه چنين شكستهاى اين دل زار و خستهام