تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 1144

مساهمون:

ص١١٤٤

هم‌سفر كعبهء دل

بشنو ز مير قافله‌ات باخبر كنم * گويد بيا كه خاك سياه تو زر كنم اى كه هواى نفس شده پايبند تو * دستت بگيرم و ز هوايت به در كنم اى دورمانده از نظر پاك عاشقان * از يك نظر توانمت اهل نظر كنم اى گلخنى بيا كه به گلشن درآرمت * با خود ترانه كعبهء دل هم‌سفر كنم اى ناچشيده لذّت شرب مدام ما * گامى بزن كه كام تو شهد و شكر كنم گر بگروى به اهل نظر گوائيش همى * خواهم كه خاك پاى تو كحل بصر كنم باللّه اگر كه من ز شراب طهور دوست * يا از ثناى باده‌گساران حذر كنم دارم اميد بندگى پير مىفروش * شب را به ذكر ساقى فرّخ سحر كنم باشد بسى سخن كه روا نيست گفتنش * به آنكه روى حرف به‌سوى دگر كنم ترسم كه راز دل اگر از دل به در شود * خود را به نزد مردم نادان سمر كنم محض حق است آنچه حكايت شد از « حسن » * حاشا كه من به وادى تسخر گذر كنم

عيش جاودان

دل مىبرد ز دستم آن دلبر يگانه * يا رب كه باد ما را اين عيش جاودانه ماهى كه طلعت او از لطف و رحمت او * اندر كرانهء دل سر مىزند شبانه بذرى كه اربعينى در ملك دل فشاندم * بينم كه دانه‌دانه خوش مىزند جوانه مرغ سحر كه يابد از كوى او نسيمى * از شوق مىسرايد شيرين و خوش‌ترانه اين بندهء زبون را كو آن زبان گويا * از آتشى كه هردم از دل زند زبانه دارم نهفته گنجى ، كنج خزانهء دل * كاهى به پيشگاهش گنج دگر خزانه كالاى گونه‌گون بازار عشق گويد * در غفلت‌اند آيا مرد و زن زمانه آن مىطلب كه او را نبود زوال هرگز * اى عاشق مجازى و اى طالب فسانه شد جملهء فنونم سرمايهء جنونم * بايد كه بود ديگر در فكر آب و دانه دارم به ياد ، و جهت در خانهء تو جاهى * جاهم فزا ، به وجهت در نزد اهل خانه از ذات خود « حسن » را يك‌ذرّه آگهى نيست * يا رب كه باد ذاتش بىنام و بىنشانه