همسفر كعبهء دل
بشنو ز مير قافلهات باخبر كنم * گويد بيا كه خاك سياه تو زر كنم
اى كه هواى نفس شده پايبند تو * دستت بگيرم و ز هوايت به در كنم
اى دورمانده از نظر پاك عاشقان * از يك نظر توانمت اهل نظر كنم
اى گلخنى بيا كه به گلشن درآرمت * با خود ترانه كعبهء دل همسفر كنم
اى ناچشيده لذّت شرب مدام ما * گامى بزن كه كام تو شهد و شكر كنم
گر بگروى به اهل نظر گوائيش همى * خواهم كه خاك پاى تو كحل بصر كنم
باللّه اگر كه من ز شراب طهور دوست * يا از ثناى بادهگساران حذر كنم
دارم اميد بندگى پير مىفروش * شب را به ذكر ساقى فرّخ سحر كنم
باشد بسى سخن كه روا نيست گفتنش * به آنكه روى حرف بهسوى دگر كنم
ترسم كه راز دل اگر از دل به در شود * خود را به نزد مردم نادان سمر كنم
محض حق است آنچه حكايت شد از « حسن » * حاشا كه من به وادى تسخر گذر كنم
عيش جاودان
دل مىبرد ز دستم آن دلبر يگانه * يا رب كه باد ما را اين عيش جاودانه
ماهى كه طلعت او از لطف و رحمت او * اندر كرانهء دل سر مىزند شبانه
بذرى كه اربعينى در ملك دل فشاندم * بينم كه دانهدانه خوش مىزند جوانه
مرغ سحر كه يابد از كوى او نسيمى * از شوق مىسرايد شيرين و خوشترانه
اين بندهء زبون را كو آن زبان گويا * از آتشى كه هردم از دل زند زبانه
دارم نهفته گنجى ، كنج خزانهء دل * كاهى به پيشگاهش گنج دگر خزانه
كالاى گونهگون بازار عشق گويد * در غفلتاند آيا مرد و زن زمانه
آن مىطلب كه او را نبود زوال هرگز * اى عاشق مجازى و اى طالب فسانه
شد جملهء فنونم سرمايهء جنونم * بايد كه بود ديگر در فكر آب و دانه
دارم به ياد ، و جهت در خانهء تو جاهى * جاهم فزا ، به وجهت در نزد اهل خانه
از ذات خود « حسن » را يكذرّه آگهى نيست * يا رب كه باد ذاتش بىنام و بىنشانه