خواهى گذرد صيت تو از مشرق و مغرب * مىباش يكى بندهء گمنام و دگر هيچ
ار پرتو جام و رخ ساقى به سحرها * نجم است فروزان به بر و بام و دگر هيچ
بيدل
بيدلى اندر دل شب ديدهء بيدار داشت * آرزوى ديدن رخسارهء دلدار داشت
گاه از پندار فصلش مىخراشيدى رخش * گاه در امّيد وصلش گونهء گلنار داشت
گاه از برق تجلّى مىخروشيدى چو رعد * گاه از شوق تدنّى شورش بسيار داشت
گاه ورقاى فؤادش گرم در تغريد عشق * زمزمه موسيچهسان و نغمه موسيقار داشت
گاه در تكبير و در تهليل حىّ لا يموت * گاه در تسبيح سبحان سبحهء اذكار داشت
گاه از فيض شهودى محو استرجاع بود * گاه از قبض شروق جلوه استغفار داشت
گاه آه آتشين از كورهء دل مىكشيد * گاه بر سندان سينه مشت چكّشوار داشت
تا به خود آمد كه دلدار است آن سلطان حسن * با جمالش در ميان آينه بازار داشت
يار با او عشق مىورزيد و او دنبال يار * يار اندر ديدهاش او انتظار يار داشت
بيدل بيچاره بودى بىخبر از ماجرا * كوست عشق و عاشق و معشوق را يكبار داشت
واقف آمد بر وقوف اهل دل در اين مقام * آنكه فرق و نفض و ترك رفض را در كار داشت
نجم اندر احتراق جذبهاى بىچندوچون * پرتوى از جلوهء جانانه را اظهار داشت