تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 1143

مساهمون:

ص١١٤٣
خواهى گذرد صيت تو از مشرق و مغرب * مىباش يكى بندهء گمنام و دگر هيچ ار پرتو جام و رخ ساقى به سحرها * نجم است فروزان به بر و بام و دگر هيچ

بيدل

بيدلى اندر دل شب ديدهء بيدار داشت * آرزوى ديدن رخسارهء دلدار داشت گاه از پندار فصلش مىخراشيدى رخش * گاه در امّيد وصلش گونهء گلنار داشت گاه از برق تجلّى مىخروشيدى چو رعد * گاه از شوق تدنّى شورش بسيار داشت گاه ورقاى فؤادش گرم در تغريد عشق * زمزمه موسيچه‌سان و نغمه موسيقار داشت گاه در تكبير و در تهليل حىّ لا يموت * گاه در تسبيح سبحان سبحهء اذكار داشت گاه از فيض شهودى محو استرجاع بود * گاه از قبض شروق جلوه استغفار داشت گاه آه آتشين از كورهء دل مىكشيد * گاه بر سندان سينه مشت چكّش‌وار داشت تا به خود آمد كه دلدار است آن سلطان حسن * با جمالش در ميان آينه بازار داشت يار با او عشق مىورزيد و او دنبال يار * يار اندر ديده‌اش او انتظار يار داشت بيدل بيچاره بودى بىخبر از ماجرا * كوست عشق و عاشق و معشوق را يك‌بار داشت واقف آمد بر وقوف اهل دل در اين مقام * آنكه فرق و نفض و ترك رفض را در كار داشت نجم اندر احتراق جذبه‌اى بىچندوچون * پرتوى از جلوهء جانانه را اظهار داشت