تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 1142

مساهمون:

ص١١٤٢
يك حيات است كه رخسار همه خرّم از اوست * بس‌كه زيباست جهان را همه زيبا دارد آيت علم عنايى وجود صمديست * كز ازل تا به ابد خلقت اشيا دارد سخن دير كهن از دهن وهم نكوست * كلّ يومٍ هو فى شأن تبرّا دارد بر حدوث و قدم فلسفى ديده دوبين * خطّ بطلان بكشد عشق چه پروا دارد نفحاتى كه به جان مىرسد از گلشن انس * ديدهء غنچه دل لالهء حمرا دارد زينت بنده به پيرايهء زيبندهء اوست * به حيايى كه ز ستّارى مولا دارد محضر عشق ميهمن هيمان است و ادب * مكتب عشق دگر حرف الفبا دارد لوحش اللّه كه به هر نقطهء لوح قلمش * يد بيضاى كليم و دم عيسى دارد ديدهء نوگل صحرا كه به شش‌سو نگرد * به قضاياى رياضى چه نظرها دارد دخت رزّاز هنر ساعد سيمين صنمى * عقد عنقود زرين‌سان ثريّا دارد زانچه خوانديم به آدم نرسد بوالعجبى * وانچه ديديم و شنيديم به يك جا دارد درس حيرت « حسن » از پير طريقت آموخت * لب فروبست و به دل شورش دريا دارد

كالاى گرانمايه

اى خواجه ره مردم بيدار نه اين است * صد بار بگفتيم و دوصد بار نه اين است كالاى گرانمايهء عشق است به بازار * اينى كه تويى مرد خريدار نه اين است اين خال و خط و زلف و رخ سيمبران است * آن خال و خط و زلف و رخ يار نه اين است خوش نكته يكى سوخته گفته‌ست به خامى * سرگرم به پندارى و ديدار نه اين است البتّه نه جبر است و نه تفويض و ليكن * مختار من اين است كه مختار نه اين است از شيوهء گفتار « حسن » خوانى و دانى * جانى كه بود حامل اسرار نه اين است

دگر هيچ

ماييم و رخ يار دلارام و دگر هيچ * ما راست همين حاصل ايّام و دگر هيچ اى زاهد بيچاره كه دارى هوس حور * اى واى تو و آن هوس خام و دگر هيچ خواهى كه زنى كام به امّيد وصالش * بايد گذرى اوّلا از كام و دگر هيچ از خدمت نفست ببر اى دوست كه اين دون * گرگيست كه هرگز نشود رام و دگر هيچ يا رب چه توان گفت مر اين مرده‌دلان را * كاينها كه شما راست بود دام و دگر هيچ
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 1142 | سيد محمد باقر برقعى