يك حيات است كه رخسار همه خرّم از اوست * بسكه زيباست جهان را همه زيبا دارد
آيت علم عنايى وجود صمديست * كز ازل تا به ابد خلقت اشيا دارد
سخن دير كهن از دهن وهم نكوست * كلّ يومٍ هو فى شأن تبرّا دارد
بر حدوث و قدم فلسفى ديده دوبين * خطّ بطلان بكشد عشق چه پروا دارد
نفحاتى كه به جان مىرسد از گلشن انس * ديدهء غنچه دل لالهء حمرا دارد
زينت بنده به پيرايهء زيبندهء اوست * به حيايى كه ز ستّارى مولا دارد
محضر عشق ميهمن هيمان است و ادب * مكتب عشق دگر حرف الفبا دارد
لوحش اللّه كه به هر نقطهء لوح قلمش * يد بيضاى كليم و دم عيسى دارد
ديدهء نوگل صحرا كه به ششسو نگرد * به قضاياى رياضى چه نظرها دارد
دخت رزّاز هنر ساعد سيمين صنمى * عقد عنقود زرينسان ثريّا دارد
زانچه خوانديم به آدم نرسد بوالعجبى * وانچه ديديم و شنيديم به يك جا دارد
درس حيرت « حسن » از پير طريقت آموخت * لب فروبست و به دل شورش دريا دارد
كالاى گرانمايه
اى خواجه ره مردم بيدار نه اين است * صد بار بگفتيم و دوصد بار نه اين است
كالاى گرانمايهء عشق است به بازار * اينى كه تويى مرد خريدار نه اين است
اين خال و خط و زلف و رخ سيمبران است * آن خال و خط و زلف و رخ يار نه اين است
خوش نكته يكى سوخته گفتهست به خامى * سرگرم به پندارى و ديدار نه اين است
البتّه نه جبر است و نه تفويض و ليكن * مختار من اين است كه مختار نه اين است
از شيوهء گفتار « حسن » خوانى و دانى * جانى كه بود حامل اسرار نه اين است
دگر هيچ
ماييم و رخ يار دلارام و دگر هيچ * ما راست همين حاصل ايّام و دگر هيچ
اى زاهد بيچاره كه دارى هوس حور * اى واى تو و آن هوس خام و دگر هيچ
خواهى كه زنى كام به امّيد وصالش * بايد گذرى اوّلا از كام و دگر هيچ
از خدمت نفست ببر اى دوست كه اين دون * گرگيست كه هرگز نشود رام و دگر هيچ
يا رب چه توان گفت مر اين مردهدلان را * كاينها كه شما راست بود دام و دگر هيچ