تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 1139

مساهمون:

ص١١٣٩
زبان حال حضرت ابو الفضل ( ع )

ساقى

چو باده نرگس مستت ، بهانه داد به دستم * سبوى هوش به سنگ گران عشق شكستم به ياد ساقى كوثر ، شدم به بزم تو سقّا * ز شوق بىخبر از خويش و ، از ولاى تو مستم شده است خانهء دربست دل ، حريم خيالت * كه باب چشم اميدم به روى غير تو بستم چو شمع بر لب ساحل ، اگرچه پاى بر آبم * ولى به ياد تو سوزان ، ز پاى تا به سرستم نمىرسى به لبانم ، اگرچه تشنه‌ام اى آب * كه سربلند چو كوهم ، نه پيش پاى تو پستم مگير آتشم از دل ، كه آبروى من است اين * مكن ذليل چو خاكم ، نه من هواىپرستم لواى فتح من از آن در اهتزاز بماند * كه در هواى تو اى گل ، دمى ز پا ننشستم چو ميوه داد فراوان ، درخت بشكند از بار * ثمر چو داد نهالم ، چه غم اگر كه شكستم دو دست من ثمرم بود و پيش پاى تو افتاد * خجل ز هديهء ناقابلم به پيش تو هستم گرفته دست نيازم هميشه دامنت اى شاه * ز پا فتاده‌ام اكنون بيا بگير تو دستم « حسان » اگر دهدت مى ، بگير از كف ساقى * كه من ز رطل گرانش ز هست و نيست برستم