زبان حال حضرت ابو الفضل ( ع )
ساقى
چو باده نرگس مستت ، بهانه داد به دستم * سبوى هوش به سنگ گران عشق شكستم
به ياد ساقى كوثر ، شدم به بزم تو سقّا * ز شوق بىخبر از خويش و ، از ولاى تو مستم
شده است خانهء دربست دل ، حريم خيالت * كه باب چشم اميدم به روى غير تو بستم
چو شمع بر لب ساحل ، اگرچه پاى بر آبم * ولى به ياد تو سوزان ، ز پاى تا به سرستم
نمىرسى به لبانم ، اگرچه تشنهام اى آب * كه سربلند چو كوهم ، نه پيش پاى تو پستم
مگير آتشم از دل ، كه آبروى من است اين * مكن ذليل چو خاكم ، نه من هواىپرستم
لواى فتح من از آن در اهتزاز بماند * كه در هواى تو اى گل ، دمى ز پا ننشستم
چو ميوه داد فراوان ، درخت بشكند از بار * ثمر چو داد نهالم ، چه غم اگر كه شكستم
دو دست من ثمرم بود و پيش پاى تو افتاد * خجل ز هديهء ناقابلم به پيش تو هستم
گرفته دست نيازم هميشه دامنت اى شاه * ز پا فتادهام اكنون بيا بگير تو دستم
« حسان » اگر دهدت مى ، بگير از كف ساقى * كه من ز رطل گرانش ز هست و نيست برستم