چون عرش از قدوم تو امشب مزيّن است * باشد مدار حسن تو فوق جمالها
دارند قدسيان به مسير صعود تو * ما بين آسمان و زمين انتقالها
ماه و ستارگان به زمين ديده دوخته * خم گشته آسمان ز ادب ، چون هلالها
از سامرا به عالم بالا چو مىروى * جبريل پيش پاى تو بگشوده بالها
اى بوسهگاه تاج امامت كلاه تو * ساييده سر ، به پايهء تختت جلالها
اى شهسوار صالح و فاتح خوش آمدى * دور از تو باد ، گرد شكست و ملالها
جنگآوران ، ز هيبت قهر تو ، صلحجو * گويندگان ، به محضر نطق تو لالها
بسيار پرسشى كه جوابش نگفتهاند * تنها تويى جواب تمام سؤالها
بگشاى لب كه از سخن دلنشين تو * گردد خموش يكسره اين قيل و قالها
قرآن ناطقى و ، ز برهان قاطعت * پايان پذيرد اينهمه بحث و جدالها
طوبى تويى كه سايه فكندى به عالمى * اى آخرين شكوفهء پربر نهالها
تنها اميد قلب ستمديدگان تويى * اى مايهء مسرت افسردهحالها
رحمى به عاشقان سر كوى خويش كن * بس بىكسيم و خستهء وزر و وبالها
شاها ! هنوز پرچم خونين كربلا * با هر نسيم كوى تو دارد مقالها
هر صبح و شام قلب تو را آب مىكند * داغ حسين تشنهلب و آن قتالها
شمشير توست قهر خداوند منتقم * اى قهرمان كه مفتخر از تو مدالها
داند « حسان » هرآنچه كه دارد ز لطف توست * خم شد سرم ز كثرت اين انفعالها
على و خلوت شب
شب بود و نخفت ديده ، چون من * شمعى بر من ، خميده چون من
در ظلمت شب ، خموش و تنها * او نيز نيارميده ، چون من
ديدم كه دو قطره اشك سوزان * بر عارض او چكيده ، چون من
با سوز و گداز ، آب مىشد * آن عاشق داغديده ، چون من
پروانه نبود و اشك مىريخت * با رنگ رخى پريده چون من
آن گوشهنشين محفل انس * از مردم دون رميده چون من
از آتش جانگداز هجران * جان بر لب او رسيده چون من