تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 1136

مساهمون:

ص١١٣٦
چون عرش از قدوم تو امشب مزيّن است * باشد مدار حسن تو فوق جمالها دارند قدسيان به مسير صعود تو * ما بين آسمان و زمين انتقالها ماه و ستارگان به زمين ديده دوخته * خم گشته آسمان ز ادب ، چون هلالها از سامرا به عالم بالا چو مىروى * جبريل پيش پاى تو بگشوده بالها اى بوسه‌گاه تاج امامت كلاه تو * ساييده سر ، به پايهء تختت جلالها اى شهسوار صالح و فاتح خوش آمدى * دور از تو باد ، گرد شكست و ملالها جنگ‌آوران ، ز هيبت قهر تو ، صلح‌جو * گويندگان ، به محضر نطق تو لالها بسيار پرسشى كه جوابش نگفته‌اند * تنها تويى جواب تمام سؤالها بگشاى لب كه از سخن دلنشين تو * گردد خموش يكسره اين قيل و قالها قرآن ناطقى و ، ز برهان قاطعت * پايان پذيرد اين‌همه بحث و جدالها طوبى تويى كه سايه فكندى به عالمى * اى آخرين شكوفهء پربر نهالها تنها اميد قلب ستمديدگان تويى * اى مايهء مسرت افسرده‌حالها رحمى به عاشقان سر كوى خويش كن * بس بىكسيم و خستهء وزر و وبالها شاها ! هنوز پرچم خونين كربلا * با هر نسيم كوى تو دارد مقالها هر صبح و شام قلب تو را آب مىكند * داغ حسين تشنه‌لب و آن قتالها شمشير توست قهر خداوند منتقم * اى قهرمان كه مفتخر از تو مدالها داند « حسان » هرآنچه كه دارد ز لطف توست * خم شد سرم ز كثرت اين انفعالها

على و خلوت شب

شب بود و نخفت ديده ، چون من * شمعى بر من ، خميده چون من در ظلمت شب ، خموش و تنها * او نيز نيارميده ، چون من ديدم كه دو قطره اشك سوزان * بر عارض او چكيده ، چون من با سوز و گداز ، آب مىشد * آن عاشق داغ‌ديده ، چون من پروانه نبود و اشك مىريخت * با رنگ رخى پريده چون من آن گوشه‌نشين محفل انس * از مردم دون رميده چون من از آتش جانگداز هجران * جان بر لب او رسيده چون من