با اينهمه ، هيچكس نديده * مظلوم و ستمكشيده ، چون من
چون فاطمه كى گلى خزان شد * محنتزدهاى كه ديده چون من
آخر كه عزيز قلب خود را * بر چهره كفن كشيده چون من
گريد در و خون چكد ز مسمار * تا نالهء او شنيده از من
زينب ، حسنين و امّ كلثوم * گريان همه تا سپيده چون من
يكعمر « حسان » سرشك ريزد * هركس غم او چشيده چون من
زبان حال حضرت ابو الفضل ( ع ) در شب عاشورا
بلاگردان تو
دوست دارم : شمع باشم ، تا كه خود تنها بسوزم * بر سر بالينت امشب ، از غم فردا بسوزم
دوست دارم : هاله باشم ، تا ببوسم روى ماهت * يا شوم پروانه ، از شوق تو بىپروا بسوزم
دوست دارم : ماه باشم ، تا سحر بيدار باشم * تا چو مشعل بر سر راهت در اين صحرا بسوزم
دوست دارم : سايه باشم ، تا در آغوشم بخوابى * چشم دوزم بر جمالت ، ز آن رخ گيرا بسوزم
دوست دارم : لاله باشم ، بر سر راهت نشينم * تا نهى پا بر سرم ، وز شوق سرتاپا بسوزم
دوست دارم : خال باشم ، بر رخ مهرآفرينت * از لبت آتش بگيرم ، تا جهانى را بسوزم
دوست دارم : خار باشم ، دامن وصلت بگيرم * تا ز مهر آتشينت ، اى گل زهرا بسوزم
دوست دارم : ژاله باشم ، من به خاك پايت افتم * تا چو گل شاداب باشى و من ، از گرما بسوزم
دوست دارم : خادمت باشم ، كنم دربانىات را * دل نهم در بوتهء عشقت شها ، يك جا بسوزم