تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 1138

مساهمون:

ص١١٣٨
دوست دارم : اشك ريزم ، تا مگر از اشك چشمم * تو شوى سيراب و من ، خود جاى آن لبها بسوزم دوست دارم : كام عطشان تو را سيراب سازم * گرچه خود از تشنه‌كامى بر لب دريا بسوزم دوست دارم : دستم افتد تا مگر دستم بگيرى * لحظه‌اى پيشم نشينى ، تا سپندآسا بسوزم دوست دارم : در دلم افزون شود مهرش « حسانا » * تا ز داغ حسرتِ آن تشنه‌لب سقّا بسوزم

شب . . .

باز ، شب آمد ، بدنها خسته شد * خستگان خفتند و درها بسته شد جز درِ رحمت كه هرگز بسته نيست * عشق اگر باشد ، كسى دلخسته نيست شب گذشت از نيمه و آيات رب * شد نمايان‌تر ، به لوح تيره‌شب اختران در آسمان چشمك‌زنان * با اشارت ، بسته از گفتن زبان هريكى در جاى خود خوب و قشنگ * هريكى بر دل زند چون « زهره » چنگ گردش اين اختران و اين زمين * قدرت حق را نمايش بس همين آسمان و لوح زينت‌بخش آن * رمز مليون سال نورى ، نقش آن شب همه زيبايى و خوش‌منظريست * روز ، كى در آسمانش « مشترى » ست اين « عطارد » اين « ارانوس » اين « زحل » * آيتى روشن ز نور لَم يَزَل در مدار عشق ، « نپتون » رهسپار * مىرود « مرّيخ » هم بىاختيار « ماه » همچون عاشق سرگشته‌اى * مات و حيران ، در پى گمگشته‌اى محو نور لايزالى « كهكشان » * جذبهء دلبر بَرَد او را كشان خطّ نورى ، از « شهاب ثاقب » است * شب ، خداوندا چه ماه و جالب است اين شب و اين رازها و اين سكوت * رمز تسبيح خداى لا يموت اى شب ، اى همراز بىهمتاى دل * پا نهى هرجا ، به جاى پاى دل