عمرها بىحاصل از كف رفت بهر كيميا * شعر نو هم « پرتو » از آن جنس اوهام است و بس
سرنوشت برگ برگ اين چمن را خواندهايم * حاصل نخل تمنّا ميوهء خام است و بس
شكوه
عالم از ما نغمه پردازند و خاموشيم ما * مردم از ما هوشيارانند و مدهوشيم ما
هيچكس ما را نمىآرد به خاطر اى عجب * ياد عالم مىكنيم امّا فراموشيم ما
در بر نااهل اگر نيشيم جاى شكوه نيست * در مذاق اهل ، روحافزاتر از نوشيم ما
شعلهء اين ديگدان عام است خام و پخته را * پخته تا گردند خامى ، چند در جوشيم ما
خانهء فرهنگ در اين كشور از نيروى شعر * سر به شعرى برد ، امّا خانه بر دوشيم ما
« پرتوا » بر اهل صورت خواجگى هم مشكل است * اهل معنى را غلام حلقه در گوشيم ما
رباعى
ما فرقه كه شاعر و سخنآراييم * بدبختترين مردم دنياييم
خورشيد معارفيم امّا در ملك * آن ذرّه كه در حساب نايد ماييم