منّت از كس نكشد جلوهء رخسار تو ليك * همهشب منّت خورشيد بود بر سر ماه
رو به مه چون كنى آن خال سيه پنهان كن * كه پسندت نربايد به فسون مجمر ماه
« پرتو » آن نيست كه گويد به مثل همچو مهى * مىكشد بر رخ مَهروى تو ، اى بهتر ماه
معمار تن
دل سودايىام ازبسكه هردم مىكشد سويى * ز من هر گوشه غوغايى به پا ، هر سو هياهويى
به هرجا پا نهم همدست مىبينم به خون خود * قدى ، خطى ، لبى ، خالى ، دهانى چشمى ابرويى
جز اين روز و شبم ، روز و شبى دادند و مىبينم * عيان در صفحهء رويى ، نهان در تار گيسويى
به سر سوداى او باريست بس سنگين چه مىكردم * براى تكيهگاهش گر نمىدانند زانويى
به ميل خويش بگشايد مگر آن چين ابرو را * كه نتواند كشيدن اين كمان را هيچ بازويى
تو معمار تن خلقى طبيبا ور نه مىدانى * كه غير از عشق دردى نيست غير از وصل دارويى
مرو با پا به ميدان محبّت بيش از اين « پرتو » * كه اين چابكسواران را نشايد غير سر گويى
بزم دوستان
كسى را كز جفاى چرخ گردان كار برگردد * پناه ار سوى ديوار آورد ديوار برگردد
حساب دهر باريك است و نيك و بد در اين دفتر * به هر اندازه وارد شد همان مقدار برگردد