وفاى عهد را صد بار جان دادن روا باشد * ولى راضى مشو بارى تو را گفتار برگردد
خلاف شيخ در دين رهنماى كفر امّت شد * سپاهى مىگريزد چون سپهسالار برگردد
مبادا همسر نامردمان گردى كه گر بلبل * رود در جايگاه زاغ بوتيمار برگردد
گر از باران بدى ديدى بپوشان چشم كز بستان * روا نبود كه گلچين از جفاى خار برگردد
به روى آشنايان در مبند از آنكه دشمن را * به كوى خويشتن چون راه دادى يار برگردد
به بزم دوستان بافضيلت جاى كن « پرتو » * در اين ميخانه هركس پا نهد هشيار برگردد
عام و عالم
آنچه مىماند بهجا از آدمى ، نام است و بس * و آنچه با خود مىبرد انديشهء خام است و بس
زين همه طول امل در اين ره كوته چه سود * طول راه زندگى با مرگ يك گام است و بس
چند گويى نيست راحت زير اين سقف كبود * بر قناعتپيشه دنيا جاى آرام است و بس
مال چون بسيار شد بر زندگى دام بلاست * وين شكاف جيب از اول رخنهء دام است و بس
نرم شد چون عزل شد صاحبمقام تندخوى * ناز طفل بدادا در دامن مام است و بس
بخشش مستان نه از روى صفاى باطن است * اين سخاوت از كف بگشادهء جام است و بس
فرق علم و جهل يك دنياست اندر چشم خلق * عام و عالم را اگر فرقيست يك لام است و بس