لطف حق
دلبرا رفتى و غم با من بيمار بماند * گوهرى رفت ولى چشم گهربار بماند
مست افتاده به كنجى به خيال تو خوشم * با دو چشم تو كسى نيست كه هشيار بماند
چشم هرجا فكنم جلوه يار است عيان * او اگر رفت چه غم جلوهگه يار بماند
شب همهشب گهر اشك به دامان دارم * كه چه شد دلبر من در بر اغيار بماند
عمر و هستى و خرد گو برود از پيشم * گر دمى در برم آن دلبر عيار بماند
شب تيره ، غم تو آتش هجران و حسد * همه از دولت اين بخت نگونسار بماند
تو چو رفتى چه غم ، اى دوست خيالت با ماست * گر تو را نى گذرى اوست كه بسيار بماند
دوش از خواجه شنيدم غزلى كاندر گوش * پند شيوايى از آن چون در شهسوار بماند
« از صداى سخن عشق نديدم خوشتر * يادگارى كه بر اين گنبد دوّار بماند »
« پرتو » از چيست چنين بالوپرت مىسوزد * لطف حق در همه احوال تو را يار بماند
سفركرده
بىخبر از بر ما وه چه شتابان رفتى * از سر كوى من بىسروسامان رفتى
گفته بودى كه شوى محرم دل ليك چه سود * عهد نابسته شكستى و شتابان رفتى
ديدم اندر نگهت سخت پريشان بودى * من پريشان توام گرچه پريشان رفتى
گرچه رفتى و غم رفتن تو زارم كرد * ليك دايم تو خود اى دوست پشيمان رفتى
روز رفتن گذرت بر سر كويم نفتاد * من خود اين راز ندانم ز چه اينسان رفتى
آشكارا بكن اين راز و به من باز بگو * ز بر يار وفاپيشه تو پنهان رفتى
« پرتو » اين درد جگرسوز كه را گويد باز * كه سفر كرده و همراه رقيبان رفتى
رباعى
اين شام سياه ما عجب مىگذرد * بىيار شفيق و بىطرب مىگذرد
گر رنج و غم دوست گزيديم چه باك * با مهر و خيال دوست شب مىگذرد