اى بىخبر
رفتى و من از بهر تو اى شوخ حزينم * اى بىخبر امروز ز دوريت غمينم
شامم سيه و غم به دل و اشك به دامان * آرى ز فراق تو من اى دوست چنينم
از حسرت روى تو به غم انس گرفتم * بعد از تو بجز غم چه توانم كه گزينم
اينسان به اميد نظرى خسته و نالان * تا چند سر كوى تو آشفته نشينم ؟
ما را ز چه راندى و نكردى تو ترحّم * تا چند به كام دگرت باز ببينم ؟
اى دوست مرنجان تو مرا در سر كويت * بازآ كه من از دل غم تو باز بچينم
« پرتو » ز چه نالى كه وفا نيست كسان را * با اينهمه در دل نه جفاييست نه كينم
شب تنهايى
شب شد و باز غم تنهايى * آمد از بهر پرستارى من
عاشقى بىكسى و شيدايى * دست دادند به غمخوارى من
* * باز امشب من و اين بيمارى * داده با من فلكش دستبهدست
او شريك است به اين بيدارى * ترسم آخر كه از او خواهم جست
* * اى خيال تو بود گه كه دمى * شاد سازد دل ناساز مرا
ياد كن مهر و صفاى تو بسى * سازدم بىسروپا باز مرا
* * بازآمد به سرم ياد قديم * كه چو من خسته و بيمار شدم
نظر لطف تو بر چهرهء من * بود آنگاه كه بيدار شدم
* * تن من اين تن فرسودهء من * روز در آتش هجران سوزد
آتشى در دل بيچارهء من * شب خيال آرد و باز افزود
* * جز خيال تو مرا يادى نيست * در شب بىكسى و تنهايى
دگرم طاقت هجران نبود * وقت آن شد كه ز در بازآيى