رنگ و بىرنگى
اهل بازار محبّت ، عجز و خوارى مىخرند * شادى اينجا نيست مرغوب ، آه و زارى مىخرند
عقل مقدارى ندارد ، مىخرند از هم جنون * صبر بازارى ندارد ، بىقرارى مىخرند
نيست اين سوداگران را غير جان سرمايهاى * عالمى را با چنين بىاعتبارى مىخرند
غم به بازار طلب بسيار دارد مشترى * گر به موقع عرضه سازى ، هرچه دارى مىخرند
عاشقان را تير مژگان در نظر بازيچهايست * اين جگرريشان به دل پيكان كارى مىخرند
پاك منما اشك شوق از چشم خود كاين آب را * گرچه باشد شور ، چون گرديد جارى مىخرند
غير بىرنگى كه در عالم ندارد مشترى * خويش را « پرتو » به هر رنگى درآرى مىخرند
ماه
شرمم آيد كه كنم روى تو را همسر ماه * مه كه باشد ؟ كه تو را نام برم در بر ماه
اعتبار مه نو نيست بجز يك شب و هست * ز اوّل مه سخن از روى تو تا آخر ماه
مه به يكرنگ كشد جلوه تو صد رنگ ، آرى * نيست روزى كه كلاهى ننهى بر سر ماه
سفر مهشدنى نيست قمربازان را * تا كه رخسار تو روشن نكند معبر ماه
پشت چشم تو سواد شب گيسو پيداست * نيست كس را خبرى از طرف ديگر ماه