اين سخن بگذار ! گفتم وعدهء ديرين تو را * وام باشد ! بايدش كردن ادا ناچار ! گفت :
سال نو دولت نپردازد ديون سال پيش ! * گفتم اين قانون بيا اجرا مكن اينبار ! گفت :
من ز قانون سرنپيچم ! گفتم اندر ملك عشق * هيچ قانون را نباشد ارزش و مقدار ! گفت :
دعوى و برهان بهل ! گفتم چه باشد بوسهاى * كز لبت دارد تمنّا عاشق غمخوار ؟ گفت :
بوسه از لب ! ناصحم گفت آتش افروزد به جان * پردهء عصمت بسوزد ! گفتم از رخسار ؟ گفت :
از لبت بر چهرهام آثار ماند ! گفتمش * از لبى هرگز نماند بر گلى آثار ! گفت :
ترسم اى دلداده با بوسى نسازى ! گفتمش * من كه جز بوسى نيارم خواست از دلدار ! گفت :
برستان ! تا بوسهاى بر آن گل رعنا زدم * گفتم از عشق تو دارم خاطرى سرشار ! گفت :
عاشقان زين بوسه جانم سوخت ! گفتم غم مخور * درد عشق است اينكه بينم داردت بيمار ! گفت :
عشق را درمان چه باشد ؟ گفتمش با من بگو ! * « از لب من بوسه بستان » آن شكرگفتار گفت .
مرگ مسلول
رنجى كه جانم از غم آن خون جگر كشيد * نشنيدهام كه جانى از آن بيشتر كشيد
مهلت نداد چرخ كه او را به بركشم * من حسرتش كشيدم و گورش به بر كشيد
از عمر در شكنجه با مرگ در جدال * عمرى عذاب و رنج ز درد جگر كشيد
بگداخت همچو شمع تن نازنين او * از سوزش تبى كه تنش در شرر كشيد
بنشست گرد مرگ به روى پريدهرنگ * گفتى كه ابر هاله به گرد قمر كشيد