تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 1112

مساهمون:

ص١١١٢
اين سخن بگذار ! گفتم وعدهء ديرين تو را * وام باشد ! بايدش كردن ادا ناچار ! گفت : سال نو دولت نپردازد ديون سال پيش ! * گفتم اين قانون بيا اجرا مكن اين‌بار ! گفت : من ز قانون سرنپيچم ! گفتم اندر ملك عشق * هيچ قانون را نباشد ارزش و مقدار ! گفت : دعوى و برهان بهل ! گفتم چه باشد بوسه‌اى * كز لبت دارد تمنّا عاشق غمخوار ؟ گفت : بوسه از لب ! ناصحم گفت آتش افروزد به جان * پردهء عصمت بسوزد ! گفتم از رخسار ؟ گفت : از لبت بر چهره‌ام آثار ماند ! گفتمش * از لبى هرگز نماند بر گلى آثار ! گفت : ترسم اى دلداده با بوسى نسازى ! گفتمش * من كه جز بوسى نيارم خواست از دلدار ! گفت : برستان ! تا بوسه‌اى بر آن گل رعنا زدم * گفتم از عشق تو دارم خاطرى سرشار ! گفت : عاشقان زين بوسه جانم سوخت ! گفتم غم مخور * درد عشق است اينكه بينم داردت بيمار ! گفت : عشق را درمان چه باشد ؟ گفتمش با من بگو ! * « از لب من بوسه بستان » آن شكرگفتار گفت .

مرگ مسلول

رنجى كه جانم از غم آن خون جگر كشيد * نشنيده‌ام كه جانى از آن بيشتر كشيد مهلت نداد چرخ كه او را به بركشم * من حسرتش كشيدم و گورش به بر كشيد از عمر در شكنجه با مرگ در جدال * عمرى عذاب و رنج ز درد جگر كشيد بگداخت همچو شمع تن نازنين او * از سوزش تبى كه تنش در شرر كشيد بنشست گرد مرگ به روى پريده‌رنگ * گفتى كه ابر هاله به گرد قمر كشيد