دل طپان ، ديده سرخ و لب خاموش * گوش بر رهگذار و چشمبهراه
ديد آسوده خلق مىگذرند * همهكس مىكند به لاشه نگاه
* * دستهاى پر ز ناز و كبر و غرور * با نگاهى به نفرت آلوده
بعد ديدار ديده برگيرند * همچو ناديده خاطر آسوده
* * دستهاى همچو لاشه زرد و نزار * با تأسّف ز لاشه مىگذرند
ديده و دل پرآب و پرآتش * صحنهء مرگ خويش مىنگرند
* * گفت « اين خلق جمله دام و ددند * كه به خود نام آدمى دادند
ور نه از چيست كز غم دگران * غم ندارند و جملگى شادند »
تابلو دوم
به گمانى كه مردم گذرى * به نديدند لاشه را ناچار
رفت و از زير برف بيرون كرد * دامن پاره جامه با منقار
* * پس دگرباره جست و كرد فغان * « كاى گروه رونده آهسته
لاشهء اين فقير برگيريد * كه ز جور توانگران رسته »
* * ماند در زير برف و نشنيدم * كه گرفتهست كس از او خبرى ؟
راستى دود آه مظلومان * در دل سنگ كى كند اثرى ؟