نگاه لطف و رحمت
من در اين صحرا نهادم پا كه نخجيرم كنند * در خم زلف بتى گردن به زنجيرم كنند
سخت ويرانه شدم از خويش بيگانه شدم * از كرم هنگام آن آمد كه تعميرم كنند
من كه لوح سادهام هر نقش را آمادهام * دست نقّاشان قدرت تا چه تصويرم كنند
آيهء حقّم ، ولى نازل به رحمت يا عذاب * خود ندانم تا كه دانايان چه تفسيرم كنند
من نحاس تيره و قلب سياه خيرهام * كيمياكاران مگر تبديل تغييرم كنند
خاك گشتم خاك و دارم چشم از اهل نظر * كز نگاه لطف و رحمت باز اكسيرم كنند
گر ز من خشنود باشد خاطر پير مغان * نيست باكى شيخ و زاهد گرچه تكفيرم كنند
رضاى حق
بنده گر سر بر آستان باشد * به اگر سر بر آسمان باشد
يكنفس با رضاى حق بودن * بهتر از عمر جاودان باشد
هركه در بندگى سپارد جان * شاه عشق است و شهنشان باشد
در ره دين خلاف نفس و هوا * مرد را سنگ امتحان باشد
زشت ، زشت است نيكويى ، نيكو * تا فلك بود و تا جهان باشد
هركه از جان بمرد تن گردد * هركه از تن بمرد جان گردد
دل به دست هوى چو بيتى دان * كه در آن دزد ، پاسبان باشد
فتنهء نشسته
ديشب به رقص برخاست آن فتنهء نشسته * يك دل درست نگذاشت با طرّهء شكسته
دامنكشان فروكوفت پايى و دستى افشاند * زان سان كه عقل و دين را شد دستوپاىبسته
نه هيچ شام تارى چون طرّهاش مبارك * نه هيچ صبح عيدى چون غمزهاش خجسته
هم عقل را به زارى خرمن به باد داده * هم زهد را به خوارى دفتر به آب شسته