تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 1080

مساهمون:

ص١٠٨٠

نگاه لطف و رحمت

من در اين صحرا نهادم پا كه نخجيرم كنند * در خم زلف بتى گردن به زنجيرم كنند سخت ويرانه شدم از خويش بيگانه شدم * از كرم هنگام آن آمد كه تعميرم كنند من كه لوح ساده‌ام هر نقش را آماده‌ام * دست نقّاشان قدرت تا چه تصويرم كنند آيهء حقّم ، ولى نازل به رحمت يا عذاب * خود ندانم تا كه دانايان چه تفسيرم كنند من نحاس تيره و قلب سياه خيره‌ام * كيمياكاران مگر تبديل تغييرم كنند خاك گشتم خاك و دارم چشم از اهل نظر * كز نگاه لطف و رحمت باز اكسيرم كنند گر ز من خشنود باشد خاطر پير مغان * نيست باكى شيخ و زاهد گرچه تكفيرم كنند

رضاى حق

بنده گر سر بر آستان باشد * به اگر سر بر آسمان باشد يك‌نفس با رضاى حق بودن * بهتر از عمر جاودان باشد هركه در بندگى سپارد جان * شاه عشق است و شه‌نشان باشد در ره دين خلاف نفس و هوا * مرد را سنگ امتحان باشد زشت ، زشت است نيكويى ، نيكو * تا فلك بود و تا جهان باشد هركه از جان بمرد تن گردد * هركه از تن بمرد جان گردد دل به دست هوى چو بيتى دان * كه در آن دزد ، پاسبان باشد

فتنهء نشسته

ديشب به رقص برخاست آن فتنهء نشسته * يك دل درست نگذاشت با طرّهء شكسته دامن‌كشان فروكوفت پايى و دستى افشاند * زان سان كه عقل و دين را شد دست‌وپاىبسته نه هيچ شام تارى چون طرّه‌اش مبارك * نه هيچ صبح عيدى چون غمزه‌اش خجسته هم عقل را به زارى خرمن به باد داده * هم زهد را به خوارى دفتر به آب شسته
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 1080 | سيد محمد باقر برقعى