من و تعلّق خاطر به قوس ابروى آن مه * كه بىكرشمهء او زندگى عذاب اليم است
به روزگار غم اى دل غمين مباش كه جانان * ز هر كرانه ندا مىدهند كه با تو نديم است
بجز اميد نمىبارد از بيان تو « حامى » * كه اين افاضهء فيض كلام و فوز عظيم است
نگاه خسته
دعا را اهل معنى با دهان بسته مىخواند * و گر بگشود لب در مجلسى ، آهسته مىخواند
چه جاى عرض حاجت با زبان آنجا كه لطف حق * نياز ملتمس را در نگاه خسته مىخواند
خلاف شرط مشتاقيت ، گاهى ياد حق كردن * مگر نه ذكر حق را مرغ شب پيوسته مىخواند
بلندآوازگى در حقستايى مستتر ديدم * مؤذّن نام احمد بر سر گلدسته مىخواند
خوشا وارستگان وادى عشق و صفا كايزد * هواخواهان خود را واله و وارسته مىخواند
به علم از حاصل كون و مكانش آگهى باشد * كسى كو كمّ و كيف ميوه را در هسته مىخواند
مباش ايمن ز كيد اهرمن ، كاين سفله را قرآن * حريفى حاسد و ديوى ز پا ننشسته مىخواند
شقاوت را بريز ، از دل سعادتخواه شو « حامى » * كه انسان را خدا بر هر عمل شايسته مىخواند
ترسيم اشتياق
نوش لبت ز گرمى آغوش خوشتر است * لبخند گل ز غنچهء خاموش خوشتر است
بنماى رخ كه رويش آلالهء نگاه * در آفتاب صبح بناگوش خوشتر است
از روزگار طىشده در آرزوى دل * جويا مشو كه هرچه فراموش خوشتر است
دوشم در انتظار شد و امشبم به وصل * اى جان بمان كه امشبم از دوش خوشتر است