تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 1071

مساهمون:

ص١٠٧١
آيين محمّد كه جهان زينت از او يافت * تزيين شده از خون جوانان حسين است آزادى و جان دادن و بيرون شدن از ننگ * در عالم هستى همه فرمان حسين است در ديده فروبستن از قامت اكبر * عقل عقلا مانده و حيران حسين است دانى ، زچه‌رو آب فرات است گل‌آلود ؟ ! * شرمنده ز لعل لب عطشان حسين است جغد از چه به ويرانه نشيند به همه عمر ؟ ! * خاكم به دهن جاى يتيمان حسين است چوب از چه گرفتار به آتش شود آخر ؟ ! * بىحرمتىاش با لب‌ودندان حسين است « حامى » به خدا هركه حمايت كند از دين * در مرتبه سروى به گلستان حسين است

گم‌كرده‌راه

اشك مهتابم ، ز مژگان سحر افتاده‌ام * جلوهء صبح اميدم از نظر افتاده‌ام در هواى وصل جانانم رسيده جان به لب * تا نپندارى كه از دل بىخبر افتاده‌ام بر افقها داده‌ام رنگ شفق از خون خويش * نالهء جانسوز دردم ، از اثر افتاده‌ام در تهيدستى ندارم سايه از ياران دريغ * سرو آزادم بخوان گر بىثمر افتاده‌ام با همه خونين‌دليها نيستم بىاعتبار * نعلم از بىطالعى در رهگذار افتاده‌ام كيستم ؟ گم‌كرده‌راهى در شبستان وجود * دوده آه آتشينم ، بىشرر افتاده‌ام تا برافروزم چراغى در مسير باغ گل * آذرخش‌آسا به دامان خطر افتاده‌ام نقش جاويدان جانم بر بلور آب و خاك * قطره‌اى از كلك زرّين هنر افتاده‌ام « حاميا » دلبر نظر بر جان غمگينم نكرد * تا جدا از مردم صاحب‌نظر افتاده‌ام

فوز عظيم

دلى كه مظهر احساس پاك و ذوق سليم است * شكستنش نه سزاوار مردمان كريم است بيا و بار دگر همدم شكسته‌دلان شو * ببين هنوز محبّت در اقتضاى قديم است طلسم وسوسه بشكن كه غير مهر نيابى * در آن مقام كه احسان به جاى كينه مقيم است گزافه‌گويى ناباوران منطق رحمت * چگونه بار غم دل شود ؟ كه دوست رحيم است نسيمى از سر آن كاكلم فرست بهارا * كه در تبسّم گل نقش جانفزاى نسيم است نياز جان من و انتظار چشم خداجوى * عيان در آينهء اشك تابناك يتيم است تو را كه قطرهء اشكى نكرده رخنه در ايمان * ز شوق و شور مزن دم كه طبل زير گليم است