آيين محمّد كه جهان زينت از او يافت * تزيين شده از خون جوانان حسين است
آزادى و جان دادن و بيرون شدن از ننگ * در عالم هستى همه فرمان حسين است
در ديده فروبستن از قامت اكبر * عقل عقلا مانده و حيران حسين است
دانى ، زچهرو آب فرات است گلآلود ؟ ! * شرمنده ز لعل لب عطشان حسين است
جغد از چه به ويرانه نشيند به همه عمر ؟ ! * خاكم به دهن جاى يتيمان حسين است
چوب از چه گرفتار به آتش شود آخر ؟ ! * بىحرمتىاش با لبودندان حسين است
« حامى » به خدا هركه حمايت كند از دين * در مرتبه سروى به گلستان حسين است
گمكردهراه
اشك مهتابم ، ز مژگان سحر افتادهام * جلوهء صبح اميدم از نظر افتادهام
در هواى وصل جانانم رسيده جان به لب * تا نپندارى كه از دل بىخبر افتادهام
بر افقها دادهام رنگ شفق از خون خويش * نالهء جانسوز دردم ، از اثر افتادهام
در تهيدستى ندارم سايه از ياران دريغ * سرو آزادم بخوان گر بىثمر افتادهام
با همه خونيندليها نيستم بىاعتبار * نعلم از بىطالعى در رهگذار افتادهام
كيستم ؟ گمكردهراهى در شبستان وجود * دوده آه آتشينم ، بىشرر افتادهام
تا برافروزم چراغى در مسير باغ گل * آذرخشآسا به دامان خطر افتادهام
نقش جاويدان جانم بر بلور آب و خاك * قطرهاى از كلك زرّين هنر افتادهام
« حاميا » دلبر نظر بر جان غمگينم نكرد * تا جدا از مردم صاحبنظر افتادهام
فوز عظيم
دلى كه مظهر احساس پاك و ذوق سليم است * شكستنش نه سزاوار مردمان كريم است
بيا و بار دگر همدم شكستهدلان شو * ببين هنوز محبّت در اقتضاى قديم است
طلسم وسوسه بشكن كه غير مهر نيابى * در آن مقام كه احسان به جاى كينه مقيم است
گزافهگويى ناباوران منطق رحمت * چگونه بار غم دل شود ؟ كه دوست رحيم است
نسيمى از سر آن كاكلم فرست بهارا * كه در تبسّم گل نقش جانفزاى نسيم است
نياز جان من و انتظار چشم خداجوى * عيان در آينهء اشك تابناك يتيم است
تو را كه قطرهء اشكى نكرده رخنه در ايمان * ز شوق و شور مزن دم كه طبل زير گليم است