حيران و شكستهحال و دلخسته * پژمان و فسرده و سرافكنده
ناخوشدل از آنچه رفت در ماضى * نوميد از آنچه شد در آينده
بر گردش چرخ دل پر از نفرين * پرشكوه زبان از آفريننده
مبهوت ستادم اندر آن درگاه * چون پير خطوط نااميدى را
در جبههء زرد من فراوان خواند * بگشاد جبين و خنده بر لب بست
برخاست به لطف و در برم بنشاند * پس از سر سوز آتشين آهى
سرداد كه پاى تا سرم سوزاند * و آنگاه به مهرم اينچنين فرمود :
تا كشور ما چو گور وحشتزاست * اين دخمهء گورسان مرا بايد
تا گرسنه خلق عاجز و مسكين * از عجز و گرسنگى نياسايد
تا مشت ستمكشان اين كشور * بر فرق ستمگران فرونايد
اين وضع من است و بود و خواهد بود
مرگ فقير
تابلو اوّل
بامدادان خروس داد آواز : * « كه سحرگاه برف باريدهست »
و اندر آن كلبهء شكسته ز طاق * خفتهاى زير برف خوابيدهست
* * بشتابيد مردم ، اين بدبخت * به گمانم هنوز جان دارد
گرچه بدبختى و خرابى حال * همه از دست مردمان دارد
* * هرچه فرياد كرد و خواند خروس * هيچكس سوى كلبه روى نكرد
گشت مأيوس و خسته و بىحال * گوشهاى رفت و هاىوهوى نكرد
* * ساعتى همچو داغديده پدر * منتظر در كنار كلبه نشست
ديده بر لاشهء فقير بدوخت * دهن از گفتگوى بيهُده بست
* *