آزادى است و شادى و انصاف و معدلت * پيوسته در تمام جهان مقتداى صلح
گفتا مرا كسى كه ز بيگانگان بود * اين ناى آشنا كه نوزاد نواى صلح
آرى به دست همّت مردان صلحجوى * بايد بُريد بر تن عالم قباى صلح
خورشيد معدلت دمد از خاوران امن * گر باختر بپويد راه رضاى صلح
قدر و بهاى صلح چه داند كسى كه او * آسوده متّكى شده بر متّكاى صلح
زان داغديده مادر فرزند كشته پرس * تا با تو عرضه دارد قدر و بهاى صلح
مجروح تيرخوردهء نوميد از حيات * گيرد حيات خويش ز سر با نداى صلح
وان ديد ، طفل بىگنه خويش غرق خون * در چشم او نيرزند عالم به جاى صلح
باشد بقاى نوع بشر در فناى جنگ * باشد فناى فتنه و شرّ در بقاى صلح
آنگه ز فقر جنگ توان يافتن نجات * كز صدق دل پناه برى در غناى صلح
شادى و كامرانى آيندگان بود * جويندگان صلح جهان را جزاى صلح
چون ز آشتى و صلح روا كام مردم است * دارند مردمان همه بر لب دعاى صلح
« پرتو » فكند مهر بلاغت به شعر من * تا گفتم اين چكامه من اندر ثناى صلح
تا خوشهچين خرمن صلح است عدل و امن * پاينده باد دولت گيتىگشاى صلح
دخمه
در گوشهء كلبهاى ز مردم دور * تاريك و خراب و بىدروپيكر
آسوده ز بيم و فارغ از امّيد * مردى به كتاب برده ديدم سر
بشكسته رسوم و رسته از مرسوم * وارسته ز چرخ و گردش اختر
مردى ز رموز مردمى آگاه * وانسوى دو طفل بىگنه در خواب
نالان و نزار و ناخوش و لاغر * رخ زرد چو برگ رز در آبانماه
تن عور چو بيد در مه آذر * از سورت دى چو عاشق و معشوق
پيچيده چو جان و تن به يكديگر * بر روى كشيده چادرى كوتاه
بر شعلهء هيزم ترى پردود * پرجوشوخروش آب لرزنده
مىخواند نواى فقر و نادارى * از جور ستمگران دارنده
مىگفت كه در محيط نادانيست * هرچند ذليل و بنده داننده
در كشور مردميست شاهنشاه