باران محبّت
ز دامان افق تا ابر نيسان مىشود پيدا * هزاران لاله و گل در گلستان مىشود پيدا
ز باران محبّت گر نمى بر شورهزار افتد * شقايقها به رنگ لعل و مرجان مىشود پيدا
در آن آيين كه من دارم سخن از كفر و ايمان نيست * ز مؤمن كافر و از كفر ايمان مىشود پيدا
نباشد در دل ويران من جز مهر انسانها * كه گنج پربها در كنج ويران مىشود پيدا
مترس از مرگ اگر مرد نكونامى كه در عالم * به جوى نيكنامى آب حيوان مىشود پيدا
برون كن كينه را از خانهء دل و آنگه انسان شو * كه ديو از دل چو بيرون شد سليمان مىشود پيدا
اگر جانم بگيرد سوز هجران هيچ باكم نيست * كه در لعل لب جانان من جان مىشود پيدا
مريز اشكى به پيش عاقلان اى ديده عاقل شو * كه راز عاشقان از چشم گريان مىشود پيدا
جهانم عشق و دينم عشق و آيين عشق و مسلك عشق * به هر در سر زنم رخسار جانان مىشود پيدا
تو در فكر غم خود باش « حامد » نى به فكر دل * براى دل سر زلف پريشان مىشود پيدا
زندان غم
يكلحظه در اين نالهسرا شاد نبوديم * بىمحنت و بىناله و فرياد نبوديم
گويى گل ما با غم و اندوه سرشتند * كاندر همهء عمر دمى شاد نبوديم
گر مادر گيتى ز ازل بود سترون * با طالع وارونشده همزاد نبوديم
تا پاى نهاديم به جولانگه هستى * يكلحظه ز زندان غم آزاد نبوديم