تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 1065

مساهمون:

ص١٠٦٥

باران محبّت

ز دامان افق تا ابر نيسان مىشود پيدا * هزاران لاله و گل در گلستان مىشود پيدا ز باران محبّت گر نمى بر شوره‌زار افتد * شقايقها به رنگ لعل و مرجان مىشود پيدا در آن آيين كه من دارم سخن از كفر و ايمان نيست * ز مؤمن كافر و از كفر ايمان مىشود پيدا نباشد در دل ويران من جز مهر انسانها * كه گنج پربها در كنج ويران مىشود پيدا مترس از مرگ اگر مرد نكونامى كه در عالم * به جوى نيك‌نامى آب حيوان مىشود پيدا برون كن كينه را از خانهء دل و آنگه انسان شو * كه ديو از دل چو بيرون شد سليمان مىشود پيدا اگر جانم بگيرد سوز هجران هيچ باكم نيست * كه در لعل لب جانان من جان مىشود پيدا مريز اشكى به پيش عاقلان اى ديده عاقل شو * كه راز عاشقان از چشم گريان مىشود پيدا جهانم عشق و دينم عشق و آيين عشق و مسلك عشق * به هر در سر زنم رخسار جانان مىشود پيدا تو در فكر غم خود باش « حامد » نى به فكر دل * براى دل سر زلف پريشان مىشود پيدا

زندان غم

يك‌لحظه در اين ناله‌سرا شاد نبوديم * بىمحنت و بىناله و فرياد نبوديم گويى گل ما با غم و اندوه سرشتند * كاندر همهء عمر دمى شاد نبوديم گر مادر گيتى ز ازل بود سترون * با طالع وارون‌شده همزاد نبوديم تا پاى نهاديم به جولانگه هستى * يك‌لحظه ز زندان غم آزاد نبوديم
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 1065 | سيد محمد باقر برقعى