تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 1066

مساهمون:

ص١٠٦٦
يك‌عمر مرا تيشه به سر زد فلك پير * بىپير ندانست كه فرهاد نبوديم از ساده‌دلى بود كه در دام فتاديم * آگه ز ستمكارى صيّاد نبوديم از سيم‌تنان آنچه كه ديديم ستم بود * اى كاش كه در اين ستم‌آباد نبوديم گر حكمروا بود در اين ملك ، عدالت * بازيچهء هر مظهر بيداد نبوديم در ملك سخن باغ غزل سرخ نمىشد * گر سرخ رخ از سيلى استاد نبوديم ديروز نبوديم اگر كوفته « حامد » * امروز به سرسختى پولاد نبوديم

قبلهء دلها

حاصل نشد ز لعل لبت آرزوى دل * تا كى زنم به سنگ صبورى سبوى دل با آرزوى وصل تو در سينه مىطپد * راضى مشو به گور برم آرزوى دل ابروى توست قبلهء دلهاى عاشقان * زين‌رو بود هميشه به‌سوى تو روى دل هرجا رود نگاه دل من به‌سوى اوست * دردا نكرد نيم‌نگاهى به‌سوى دل از سينه‌ام برون شده و برنگشته است * آواره‌ام به كوى تو در جستجوى دل دلهاى خلق بر سر كوى تو سوختند * چندان‌كه آيد از سر كوى تو بوى دل پا از حريم چشمهء عشقت نمىكشم * تا پر نگردد از مى وصلت سبوى دل پنهان ز من به محفل دلدار مىرود * دستم اگر رسد بفشارم گلوى دل « حامد » نرفت آب دل و من به يك‌جهت * دل گشته است عدوى من و من عدوى دل

حاشا

هرچند در نگاه تو حاشا نشسته است * در سينه‌ات نهال تمنّا نشسته است رسواى عشق دوست نه تنها دل من است * در سينهء تو هم دل رسوا نشسته است محو گل رخت نه همين چشم ظاهريست * صد ديده در دلم به تماشا نشسته است هرگز ز نشئهء لب لعلت نمىرسد * آن نشئه‌اى كه در دل صهبا نشسته است در گيسوان پرشكنت فتنه خفته است * در چشم نيم‌مست تو غوغا نشسته است آن خال دل‌سيه كه به خون مىكشد تو را * در گوشهء لبت چه فريبا نشسته است امروزهاى من به تباهى كشيده شد * ازبس‌كه در زبان تو فردا نشسته است ترسانىام ولى دل شوريده‌حال من * در لابلاى زلف چليپا نشسته است
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 1066 | سيد محمد باقر برقعى