تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 1059

مساهمون:

ص١٠٥٩
دريا و زن چو منظره‌اى زيبا * از دور هر دواند تماشايى نزديك‌تر چو پيش گذارى پا * گويى كجاست آن‌همه زيبايى ؟ آيد به ديده زشت چو زيبا ليك * بايد ز دور ديد نه از نزديك

مادر

اى مادر عزيز كه جانم فداى تو * قربان مهربانى و لطف و صفاى تو هرگز نشد محبّت ياران و دوستان * همپايهء محبّت و مهر و وفاى تو مهرت برون نمىرود از سينه‌ام كه هست * اين سينه خانهء تو و اين دل سراى تو آن گوهر يگانه درياى خلقتى * كاندر جهان كسى نشناسد بهاى تو مدح تو واجب است ولى كيست آن كسى * كايد برون ز عهدهء مدح و ثناى تو هر بهره‌اى كه برده‌ام از حسن تربيت * باشد ز فيض كوشش بىمنتهاى تو اى مادر عزيز كه جان داده‌اى مرا * سهل است اگر كه جان دهم اكنون براى تو گر جان خويش هم ز برايت فدا كنم * كارى بزرگ نيست كه باشد سزاى تو تنها همان تويى كه چو برخيزى از ميان * هرگز كسى دگر ننشيند به جاى تو خشنودى تو مايهء خوشبختى من است * زيرا بود رضاى خدا در رضاى تو گر بود اختيار جهانى به دست من * مىريختم تمام جهان را به پاى تو

دل‌افسرده

ديشب اى دوست به كوى تو دلى آوردم * غرق خون كردمش از حسرت و با خود بردم نااميدم مكن اى پادشه حسن كه من * به صد اميد به درگاه تو روى آوردم دور از روى تو در بزم محبّت اى دوست * خون دل بود شرابى كه به يادت خوردم اين‌همه خار ملامت كه مرا رفت به پاى * بهر آن بود كه در عشق تو پاى افشردم در سرم هست كه ديگر پى خوبان نروم * اگر از دست غمت جان به سلامت بردم منم آن غنچه كه دورم ز نسيم كرمت * عجبى نيست كه نشكفته چو گل پژمردم بس‌كه اين زندگى تلخ مرا داده عذاب * به خدا اى اجل از حسرت مردن مردم ديگر از من مَطَلَب حالت شادى « حالت » * كه ز دست دل افسردهء خود افسردم