تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 1058

مساهمون:

ص١٠٥٨
دريا همين‌كه دل به هوا دارد * لغزيد پاى موج به هم چون مست زن هم چو در هوا و هوس افتاد * پايش بلغزش آمد و رفت از دست از يك نسيم موج خورد صد پيچ * زن هم به پيچ‌وتاب فتد از هيچ دريا بر آن چو نور بتابد ماه * از جزر و مد دلش به تكان آيد در زن فروغ مهر چو يابد راه * قلبش ز عشق در هيجان آيد هر دو اسير جذبهء دلدارند * هر دو به يك كمند گرفتارند دريا ز شور عشق رخ ماهى * هم بىقرار گشته و هم بىخواب زن نيز بهر چهرهء دلخواهى * گردد دلش چنان دل دريا آب دريا اگر كه عشق نمىورزد * قلبش چو قلب زن ز چه مىلرزد ؟ ابرى گر از كنارهء دريا زاد * آهى هم از گلوى زنى زايد باران گر اعتبار به دريا داد * اشكى هم اعتبار زن افزايد بينى ز موج بر رخ دريا چين * چون موج غم به روى زنى غمگين امواج هر زمان به سر دريا * برهم پى شكستن هم تازند در هر محيط هم به فسون زنها * در كار هم شكست دراندازند زن را شكست زن طرب افزايد * موج از شكست موج به رقص آيد ز آنجا كه قلب زن چو دل درياست * دلداده را به رنج دراندازد در قلب زن هرآن‌كه مقامى خواست * دل را دلاورانه به دريا زد شد غرق تا به قيمت جان دريافت * كانجا نمىتوان درّ و گوهر يافت دريا هراس دارد و لرزان است * كالوده دامنش به جنايتها گويى زنى است زشت كه ترسان است * كز زشتىاش كنند حكايتها آرى ز ننگ در طپش آيد دل * وز عيب اضطراب شود حاصل