دريا همينكه دل به هوا دارد * لغزيد پاى موج به هم چون مست
زن هم چو در هوا و هوس افتاد * پايش بلغزش آمد و رفت از دست
از يك نسيم موج خورد صد پيچ * زن هم به پيچوتاب فتد از هيچ
دريا بر آن چو نور بتابد ماه * از جزر و مد دلش به تكان آيد
در زن فروغ مهر چو يابد راه * قلبش ز عشق در هيجان آيد
هر دو اسير جذبهء دلدارند * هر دو به يك كمند گرفتارند
دريا ز شور عشق رخ ماهى * هم بىقرار گشته و هم بىخواب
زن نيز بهر چهرهء دلخواهى * گردد دلش چنان دل دريا آب
دريا اگر كه عشق نمىورزد * قلبش چو قلب زن ز چه مىلرزد ؟
ابرى گر از كنارهء دريا زاد * آهى هم از گلوى زنى زايد
باران گر اعتبار به دريا داد * اشكى هم اعتبار زن افزايد
بينى ز موج بر رخ دريا چين * چون موج غم به روى زنى غمگين
امواج هر زمان به سر دريا * برهم پى شكستن هم تازند
در هر محيط هم به فسون زنها * در كار هم شكست دراندازند
زن را شكست زن طرب افزايد * موج از شكست موج به رقص آيد
ز آنجا كه قلب زن چو دل درياست * دلداده را به رنج دراندازد
در قلب زن هرآنكه مقامى خواست * دل را دلاورانه به دريا زد
شد غرق تا به قيمت جان دريافت * كانجا نمىتوان درّ و گوهر يافت
دريا هراس دارد و لرزان است * كالوده دامنش به جنايتها
گويى زنى است زشت كه ترسان است * كز زشتىاش كنند حكايتها
آرى ز ننگ در طپش آيد دل * وز عيب اضطراب شود حاصل
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 1058
مساهمون: سيد محمد باقر برقعى
ص١٠٥٨