دريا ز خشم كف به لب آورده * چون ديگ خشم زن كه به جوش آيد
وان زن كه روى در غضب آورده * درياست گر غضب به خروش آيد
دريا و زن كه هر دو به هم مانند * در حال خشم رحم چه مىدانند ؟
آن موج سركشى كه فراخيزد * از روى بحر در شب طوفانى
چون موى درهميست كه مىريزد * بر روى زن به روز پريشانى
گاهى رخ زن است و رخ دريا * همچون رخ دو وحشى وحشتزا
دريا همان دقيقه كه آرام است * چيند زمينه از پى طوفانى
زن در همان زمان كه تو را رام است * جويد بهانه از پى طغيانى
چيزى كه اعتماد بر آن بيجاست * مهر زن و ملايمت درياست
دريا به روى صاف و درخشانش * در كام خود فروبردت آخر
زن با تبسّم لب خندانش * از بيخ و بن برآوردت آخر
درياى خنده زن چو زنى خندان * دل را دهد فريب كه گيرد جان
دريا كه بوسه زد به لب ساحل * كمكم شكست صخرهء ساحل را
زن هم به بوسه از تو ربايد دل * تا رفتهرفته بشكند آن دل را
زان بوسه ناگزير بود ساحل * زين بوسه نيز چاره ندارد دل
آن موج بىثبات كه بر درياست * بر جاى پايدار نمىماند
زان موج حسن كان به رخ زنهاست * پيوسته برقرار نمىماند
موج استوار نيست به جاى خود * مانند زن به عهد و وفاى خود
زان كو به تيغ موج تلف گشته * درياى تيرهدل چه خبر دارد ؟
وانكو به تير عشق هدف گشته * آهش به قلب زن چه اثر دارد ؟
درياست در مقام عمل چون زن * نه دوست مىشناسد و نه دشمن
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 1057
مساهمون: سيد محمد باقر برقعى
ص١٠٥٧