تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 1057

مساهمون:

ص١٠٥٧
دريا ز خشم كف به لب آورده * چون ديگ خشم زن كه به جوش آيد وان زن كه روى در غضب آورده * درياست گر غضب به خروش آيد دريا و زن كه هر دو به هم مانند * در حال خشم رحم چه مىدانند ؟ آن موج سركشى كه فراخيزد * از روى بحر در شب طوفانى چون موى درهميست كه مىريزد * بر روى زن به روز پريشانى گاهى رخ زن است و رخ دريا * همچون رخ دو وحشى وحشتزا دريا همان دقيقه كه آرام است * چيند زمينه از پى طوفانى زن در همان زمان كه تو را رام است * جويد بهانه از پى طغيانى چيزى كه اعتماد بر آن بيجاست * مهر زن و ملايمت درياست دريا به روى صاف و درخشانش * در كام خود فروبردت آخر زن با تبسّم لب خندانش * از بيخ و بن برآوردت آخر درياى خنده زن چو زنى خندان * دل را دهد فريب كه گيرد جان دريا كه بوسه زد به لب ساحل * كم‌كم شكست صخرهء ساحل را زن هم به بوسه از تو ربايد دل * تا رفته‌رفته بشكند آن دل را زان بوسه ناگزير بود ساحل * زين بوسه نيز چاره ندارد دل آن موج بىثبات كه بر درياست * بر جاى پايدار نمىماند زان موج حسن كان به رخ زنهاست * پيوسته برقرار نمىماند موج استوار نيست به جاى خود * مانند زن به عهد و وفاى خود زان كو به تيغ موج تلف گشته * درياى تيره‌دل چه خبر دارد ؟ وانكو به تير عشق هدف گشته * آهش به قلب زن چه اثر دارد ؟ درياست در مقام عمل چون زن * نه دوست مىشناسد و نه دشمن